ویرگول ،
تقدیم به دوستان عزیزم به امید اینکه حق گو و حق نویس باشیم
|
|
با عرض سلام و تبریک سال نو ... دوستان عزیزم دوباره ویرگول اسم اول وبلاگم رو گذاشتم . به خاطر اینکه یادداشت های یک دانشجو دیگه سنخیتی با من و وبلاگم نداره . اگه گفتین چرا ؟؟ چون دیگه درسم تموم شده( در مقطع کارشناسی ) . البته تحصیلات و پژوهش هیچوقت تموم شدنی نیست . اگه خدا بخواد امسال دوباره قراره دانشجو بشم البته در مقطع کارشناسی ارشد . فعلا... نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
حشمت و سینما
جلوی سینما خیلی شلوغ بود . بیشتر گروههای پنج ، شش نفره متشکل از یک پسر و چند دختر جلوی سینما صف کشیده بودند . حشمت با خودش گفت : واقعا یک فیلم هنری چقدر خواهان داره و مردم ما چقدر خوب ارزش هنر رو متوجه می شن . بعد از کلی مکافات موفق شد خودشو به حفره مخصوص فروش بلیط برسونه و بلیط بگیره حالا بماند که خانم مسئول فروش وقتی فهمید حشمت تنها به سینما اومده نیش خندی زد . بعد از مراسم پاره کردن بلیط وارد سالن انتظار شد . یکباره تمام نگاهها به سمت حشمت برگشت . همه در حالی که با چشم در حال ارزیابی کردنش بودن کار متداول پچ پچ کردن رو شروع کردن . صفی طولانی تر از صف بلیط فروشی جلوی بوفه سینما تشکیل شده بود . در تابلوی سالن لیست بالا بلندی از افتخارات فیلم هنری ساکنین ناکجا آباد در جشنواره های بین المللی به چشم می خورد . پیرمرد اخمالویی که بلیط ها رو پاره می کرد بلند داد زد فیلم مادر زن چطوری ؟ سالن ۱ ، فیلم عروس تکراری سالن ۲، فیلم ساکنین ناکجا آباد سالن ۳ طبقه بالا . ناگهان همه جمعیت به سمت سالن های ۱ و ۲ سینما که بهترین سالنهای سینما بودن یورش بردن و حشمت در برابر نگاههای سنگین جمعیت که به اون می خندیدن به همراه افراد انگشت شماری به سمت سالن ۳ به راه افتاد . سالن ۳بدترین و کوچکترین سالن سینما بود که بهترین فیلم سال رو اونجا اکران می کردن . حشمت رفت و روی یه صندلی مناسب نشست یکدفعه مردی چراغ قوه رو انداخت تو چشم هاش و فریاد زد مگه مجرد نیستی؟ پاشو برو اون گوشه بشین . از اون جمعیت اندک سالن حدود ۹ نفر مجرد رو تنگاتنگ هم توی بدترین ردیف صندلی های شکسته سینما جا دادن و دو نفر چراغ قوه به دست مواظب بودن از اونها رفتار بدی سر نزنه . عده اندکی هم متاهل نما در گوشه های دنج سینما رخنه کرده بودن . حشمت روی صندلی گاز زده شده ای نشسته بود که ستون گچبری شده ای مقابل چشمش بود و نمی توانست ۹۰ درصد پرده رو ببینه . هنوز فیلم شروع نشده بود که دوتا جوون با کوه انبوهی از تنقلات جلوی چشم حشمت نشستند و موهای سیخشون اون ۱۰ درصد باقی مونده پرده رو هم پوشوند. فیلم که شروع شد مرد خماری که بغل حشمت بود و چرت می زد سرش افتاد روی شونه حشمت و تخت خوابید و اون بغل دستی دیگه حشمت هم به جرات میشه گفت از عید پارسال حموم نرفته بود . بوی خوش بدنش که با بوی ساندویچ سینما ادغام شده بود به محفل مجردها حس خاصی بخشیده بود . همین تعداد اندک هم زیاد براشون مهم نبود که فیلم چیه فقط اومده بودن سینما که اومده باشن . در طول مدتی که فیلم پخش می شد در انتهای سالن باز بود و نور راهرو روی پرده افتاده بود و صدای خنده های سالنهای 1 و 2 به گوش می رسید و هرزگاهی در اتاق آپاراتچی که باز می شد آنچنان نور و صدای وحشتناکی تو سالن می پیچید که حشمت فکر می کرد لوکوموتیوی از پشت سر به سمت اون میاد . چیزی که تو سالن خیلی برای حشمت سئوال بود وجود یک بخاری بدون دودکش دقیقا جلوی پرده سینما بود که یک کتری قدیمی هم روی اون در حال بخار کردن بود .شاید مسئول سینما به خیال خودش به ملت خیلی لطف کرده بود و از همه جالبتر اینکه هرچند دقیقه یک بار مردی روی کتری خم می شد که معلوم نبود داره بوخور می ده که سرما خوردگیش خوب بشه یا کار دیگه ای میکنه . سایه مرد روی پرده و بخار کتری و صدای آپارات آرام ترین فیلم سال رو به یک فیلم وحشتناک در حد اره 10 تبدیل کرده بود و سالن بیشتر به یک تونل وحشت شبیه بود . حشمت برای دیدن فیلم مجبور بود گردنش رو خم کنه اونور ستون البته طوری که مرد کناری سرش تکون نخوره و بیدار نشه . نگاهی به دور و بر انداخت یکی دو تا از متاهل نماها سالن سینمارو با اتاق خواب اشتباه گرفته بودن و پسر جوونی که تا اون لحظه 3 تا پفک خانواده و چند تا بی تربیتی فیل خورده بود با لیزر روی بازیگر زن فیلم نور می انداخت انگار استادی در یک کنفرانس نکات مهم رو توضیح می ده و دو نفر دیگه سر نوع آبمیوه تو تاریکی داشت کارشون به کتک کاری می کشید . درست همین موقع تنها چیزی هم که کم بود به فضا اضافه شد و اون صدای گریه بچه ای بود که انگار همون لحظه متولد شده باشه حالا گریه نکن کی گریه بکن ! حشمت بی خیال هنر و فیلم و ارزش شده بود و در حالی که تو صندلی شکسته اش فرو رفته بود منتظر بود این جهنم فرهنگی زودتر به پایان برسه . فیلم وقتی تموم شد آپارتچی اجازه نداد تیتراژ بالا بیاد و همه با روشن شدن چراغها فهمیدن که باید پاشن برن بیرون . حشمت که دیگه گریه اش گرفته بود همچون پدری دلسوز آهسته به صورت مرد خماری که روی شونه اش خوابیده بود زد و گفت : داداش پا شو رسیدیم .
نوشته دوست عزیزم : فرهود سلامی نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
خیابان گردی ( گرایش متراژ ) نوشته دوست خوبم نیما اکبرپور
توی بیشتر شهرها غالبا یک خیابان هست که مردم و بیشتر جوان های آن شهر ، مدام آن را بالا و پایین می کنند . گلسار رشت، ملک اراک ، ولی عصر تبریز ، سجاد مشهد ، صفائیه قم و ... از آن مسیرهای خوراک خیابان گردی هستند . تهرانش هم که گفتن ندارد . هر محله اش یکی از آن جاده های پاتوق دارد. فرقی هم نمی کند که این مسیرها را پیاده گز کنی یا سوار ماشین های رنگ و وارنگ باشی . به هر حال هدف یک چیز است و ماموریت هم یک چیز دیگر این که آن قدر بچرخیم تا به قول معروف هرکه رود خانه خود . نشستن پشت میز و نوشتن درباره اینکه خیابان گردی یک نوع ولگردی است ، زیاده از حد دور از انصاف است . می توانم درباره پرهیز از این کار و بیهوده بودنش ، حداقل چند صفحه سیاه کنم . بعدش هم بگویم که برو چند صفحه کتاب بخوان ، فیلم بین ، روزنامه ای ورق بزن یا با دوستانت درباره اتفاقات مهم دنیا صحبت کن . جز این نیست که آدم به همه اینها که گفتم نیاز دارد . پس می توانم یک عالمه نوشته بدهم به خوردت که آخرش یا از خودت نا امید شوی یا آن که بر من عصیان کنی و بگویی طرف را ببین که چقدر با خودش حال می کند . اما خودم را که جای تو می گذارم ، می بینم که من هم حالم به هم می خورد از این جور آدم ها که ادای پیرمردها را در می آورند . وقتی یاد ملک و سه راه و عباس آباد اراک می افتم و به ساعت هایی که صرف بالا و پایین رفتن صدباره آن در روزشده است و کرور کرور سلام و علیک بی انتها و تکراری ، با خودم می گویم که رطب خورده منع رطب چون کند ؟ این نوشته قرار بود مثلا ضد خیابان گردی باشد . باور کن به اینجا که کشید ، برعکس شد . آقا جان برو برای خودت بچرخ توی خیابان اگر کار بهتری سراغ نداری . آن قدر توی خیابان بالا و پایین کن با ماشینت که بنزینت ته بکشد و بوی نامطبوع لنتت بلند شود . نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
رودخانه ای منحصر به فرد در اراک سیتی
از قدیم الایام تا کنون وجود رودخانه ها ی بزرگ سمبل برکت و تقدس و از لحاظ اقتصادی نیز برای کشور متبوع خود حائز اهمیت بوده اند ؛ همانند رود نیل در مصر ، گنگ در هند و ... . شهر بزرگ و پیشرفته اراک نیز از این امر مستثنی نبوده و دارای یک رود بسیار بزرگ و منحصر به فرد می باشد که صدای خروش آن به مردم این شهر دلگرمی خاصی می دهد و به دلیل وسعت و پرآبی از آن به عنوان دریاچه نیز یاد می کنند . تنها موردی که باعث نگرانی مردم این شهر می باشد جاری شدن سیلاب در فصول بارانی سال و درنتیجه تخریب زمین های حاصلخیز اطراف این رود می باشد که جدیدا این مشکل با تمهیداتی که از سوی مسئولین ذیربط اندیشیده شده مرتفع گردیده است . نیمی از آب شرب کشور توسط این رود تامین می گردد که نکته جالب در این خصوص عدم احتیاج آب آن به تصفیه می باشد که از لحاظ اقتصادی نیز به نفع کشور گردیده است . از دیگر خصوصیات این رود وجود چشم اندازهای زیبا و طبیعی در آن می باشد که هرساله پای هزاران جهانگرد عاشق را به این دیار کهن کشانده و در نتیجه باعث رونق صنعت توریسم در این شهر دیدنی شده است . وجود موجودات نادر و خارق العاده از دیگر ویژگی های این رود می باشد که به طور خلاصه می توان به پرندگان بومی نظیر ملوچ و قلاغ جره اشاره نمود و همچنین موجوداتی عظیم الجثه که هنوز ماهیت آنها برای جانورشناسان محرز نگردیده ؛ فقط در مورد آنها گفته می شود که غذای اصلی این حیوانات گربه است و گوشه چشمی نیز به انسان دارند . از دیگر عجایب این رود بوی خوش و مطبوعی است که از این رود در فضای این مادرشهر پراکنده می شود که به علت خاصیت طبی این بو ، هر ساله شاهد حضور هزاران بیمار تنفسی از کشورهای مختلف در سواحل نیلگون این رود می باشیم . برگزاری مسابقات جهانی اسکی روی آب و قایقرانی از دیگر افتخارات این رود می باشد که این امر باعث رونق ورزش های آبی در این کلان شهر ، که جدیدا افتخار میزبانی بازیهای المپیک را نیز یدک می کشد شده است . در روز سیزدهم فروردین ماه هر سال مردم این شهر به پاس قدردانی از برکات و مزایای این رود ، طی اقدامی سمبلیک و دسته جمعی اقدام به جمع آوری زباله ها ی اندکی که توسط باد به سواحل این رود آورده می شود می کنند . البته شهرداری محترم این شهر زیبا و سرسبز ، زحمت مردم را در این مراسم زیبا و تاریخی کمتر نموده اند . این رود بزرگ از کوههای سربه فلک کشیده ایالت کرهرود سیتی جاری و به دریاچه بزرگ میقان منتهی می گردد . از لحاظ سیاسی نیز این رود حائز اهمیت می باشد به طوریکه کشورهای حوزه خلیج فارس پس از مایوس شدن از نام گذاری خلیج عرب بر خلیج فارس به فکر نامگذاری بر روی این رود افتاده اند که خوشبختانه این موضوع که باعث نگرانی و تشویش اذهان عمومی شده بود ، مثل همیشه با رایزنی های مسئولین با نفوذ این شهر مرتفع گردید و نام رود همیشه خشک ، رودخونه خشکه خودمون هنوز بر لبها جاری می باشد . نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
با سلام خدمت دوستان عزیزم ، از اینکه خیلی دیر وبلاگ رو به روز می کنم معذرت می خوام . آخه درگیر ترم آخر لیسانس و آمادگی برای کنکور کارشناسی ارشدم . ولی سعی می کنم دیگه وبلاگم رو دیر به روز نکنم . اگه روی ادامه مطلب کلیک کنید می تونید اولین داستان کوتاهم رو که حدودا هفت سال پیش(که حدودا 16 سالم بود) نوشتم رو که البته اگر حوصلتون اومد بخونید ... نوشتن این داستان کوتاه (تقلب) باعث شد که در یکی از مسابقات داستان نویسی سوم بشم و مشوقی شد برای نوشتن داستان های بعدیم ... ادامه مطلب نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
دوستت دارم ... ! دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم ! به قول یغما گلرویی ، کاش این جمله کوتاه ولی عمیق هزاران بار جریمه مدرسه مان بود ! چراکه نه کسی از نوشتن این عبارت رنج می برد و نه کسی از حواندن و شنیدن آن خسته ! تکرار دوستت دارم می توانست دوای درد بسیاری باشد ولو در دانشگاهها ! اما افسوس و صد افسوس که در هزاره سوم تلخ و بدون عشق زندگی می کنیم . دیگر کسی حوصله یکبار به زبان آوردن دوستت دارم و متقابلا شنیدن یکباره آن را هم ندارد ! همه حرف ها خلاصه شده در سیری شکم و ... دوستت دارم به کنار ، در این دانشگاههای بی در و پیکر استادی را دیدم که یارای گفتن « نه » را ندارد ، رئیس دانشگاهی را دیدم که فلان کاره است و به همه مسئولان و مدیران « آری » می گوید ! هیچ کس هم دیگری را دوست ندارد ! از دانشجویان که نمی توانم حرف بزنم . از آنها بیش از بقیه بیزاری و دوست نداشتن شنیده ام بر خلاف دست نوشته هایم ! شاید مدتهاست آنها به کسی دوستت دارم نگفته باشند و با این عبارت بیگانه اند ! شما که غریبه نیستید ، آن سوی بیست و سه سالگی خود هم می گوید دوست داشتن های تو نیز به زودی ته خواهد کشید ... . نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
داستان رز در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بیعيب او را نمايش میداد، به من نگاه میكرد. او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا میتوانم تو را در آغوش بگيرم؟" پاسخ دادم: "البته كه میتوانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟!" به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم." پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزهای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد. به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، آن را دارم." پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم، ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك میكرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه میرفت، دوست پيدا میكرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او مینمودند، لذت میبرد، او اينگونه زندگی میكرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شدهاش، آماده میكرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر میخواهم، من بسيار وحشتزده شدهام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه میدانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمیكنيم چون كه پير شدهايم، ما پير میشويم زیرا كه از بازی دست میكشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد." "ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست میدهيم، میميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه میزنند كه مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی میتواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است." "متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمیخورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم. در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفتانگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه میتوانید باشید، دير نيست. نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
زندگی دانشجویی ، زندگی خوشبخت ها ! ( طنز ) یادش به خیر آن روزها ! چقدر خوشبخت بودیم . زندگی دانشجویی زندگی خوشبخت هاست . صبح ها از خانه بیرون می رفتیم تا شب . جوون های امروزی زندگی نمی کنند ! یادم می آید آن روزها کلوپ نبود تا فیلم بگیریم و ببینیم ، به ناچار می نشستیم پای ماهواره ! آن روزها هری پاتر 3 تازه آمده بود ولی من گوزن ها را ترجیح می دادم . آن روزها بهترین دوران زندگی من بود . تا پاسی از شب گذشته بیدار می ماندیم و چپق می کشیدیم . داخلش کاپیتان نمی دانم چی !! می ریختیم . آن روزها تلفن هنوز اختراع نشده بود و تنها راه ارتباط با خانواده هایمان sms بود !! رضا دوست هم اتاقی که تا صبح با < بووووووق > اش چت می کرد ! پسوند آیدیش هم 666 بود ! البته آن روزها این اعداد مفهوم خاصی نداشت . هرگز یادم نمی رود یک روز سر کلاس جو آوری ( در فارسی روان مختلط هم معنی شده است .) استاد مرا برد پای تابلو و چندتا سؤال سخت ریاضی از من پرسید و چون بلد نبودم بساط فلک را به پا کردند و تا می خوردم کف پاهایم را نشیمنگاه ترکه قرار دادند . آن روز دخترها خیلی به من خندیدند ولی از نظر من مشکلی نداشت . من از بچه های انده مرام بودم . تازه خوشحال هم می شدم که بر و بچ دانشگاه ، حال می کنند و بین گریه هایم ، لبخند رضایت می زدم . همان روز بود که وقایع الاتفاقیه ( ویرگول کنونی ) را به عنوان اولین نشریه دانشجویی نوشتیم . مثل توپ در دانشگاه صدا کرد . یادش بخیر ... یادش بخیر نمایشگاه کتاب تهران که می شد با خر و شتر و اسب راه می افتادیم به سمت تهران . معمولا ماه آخر نمایشگاه می رسیدیم . تعجب نکنید چون راه ها دور بود و مردم همه طالب کتابخوانی بودند نمایشگاه دوازده سیزده ماهی دایر بود!!! درس هم که نمی خواندیم ! فقط دنبال گل و گشتمان بودیم . عجب روزگاری بود . یک بار یکی از اساتید ترجمه خواسته بود ، ما هم رفتیم یک ترجمه پنس کردیم به یک متن لاتین کمپلت متفاوت ! دادیم استاد . آن روزها استادها خیلی تیز نبودند ! مثلا منصور که از هم اتاقی های دیگر بود خودش متنو ترجمه کرد . هیچ وقت یادم نمی رود وسط متن تخصصی فیزیک به لغتی به معنی « نوعی گوسفند رومانیایی » برخورد کرد . هرچه هم لغت نامه رو زیرو رو کرد معنی دیگه ای پیدا نکرد ! همون رو نوشت . نمره اش هم از همه ما بهتر شد . یا مثلا بهروز لش که حتی نمی تونست دماغشو بالا بکشه خدای تقلب محسوب می شد . حتی یادمه تربیت بدنی هم تقلب کرد ! 5 تا دراز و نشست رفت من رو وادار کرد بگم 40 تا !! هیچ کس هم بویی نبرد که به عنوان مثال این بشکه چطوری 40 تا دراز نشست رفته ! اما نه ! یکی از امتحاناش رو بی تقلب نمره گرفت که اگه حافظم یاری کنه بهداشت خانواده بود!!! نویسنده : عابد حدودی نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
هشدار: زوال "سبيليسم" در آينده نزديك! (طنز) بررسي سير تاريخي روابط اجتماعي زن و مرد از 50 سال پيش تا چند سال بعد، خبر از نابودي سبيليسم! به عنوان ميراث مردانگي گذشتگان ميدهد كه زمزمه هاي آن از هماكنون به گوش ميرسد. با خواندن داستانك زير به عمق اين فاجعه پي ميبريد. اميد كه ما را دريابيد و دريابند...! سال 1332 دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشستهاند و يك ظرف هندوانه قرمز جلويشان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره زري جون داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغر مردني به من متلك گفته همچين زدش كه به سوسك ميگفت خرس قطبي. تازه خود داداش هم گفته كه ميخواد برام شوهر خوب پيدا كنه. مادر دختر ميگويد: خدا سايه مرد را از سر خونهاي دور نداره! سال 1342 پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق ميشود و پس از اينكه كمي جنم رو كرد و چهار تا كاسه كوزه را زد شكست فرياد ميزند: دختره چشم سفيد حالا واسه من دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نميگويند آقا رضا غيرتت رو شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا ميخواهد شلوار مدل برمودايي و مانتو بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگه اجنبيها بهش نوبل صلح را بدهند مردم چي ميگويند؟ مادر خانواده با لحن التماس آميز ميگويد: مرد چرا حالا شلوغش ميكني؟ نوبل و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده همين ... اين قدر سخت نگير... بالاخره با اصرارهاي مادر پدر قبول ميكند كه دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر قانع شده سيگارش را روشن ميكند و مادر ميگويد: مرد خدا سايه تو را از سر ما كم نكند! سال 1352 فرياد مرد خانواده تمام كوچه را پر ميكند؛ چي؟! ميخواهد برود سر كار؟! يعني من اينقدر بيغيرت شدهام كه دخترم بره سر كار و پول بياره تو خونه؟ پس من اينجا هويجم؟ مگر اينكه بابت اين بيآبرويي از رو نعش من رد شويد... كسي كه از روي نعش مرد خانواده رد نميشود، ولي دختر خانواده هم بعد از چند ماه با وجود غرغرهاي پدر بالاخره سر كار ميرود. صداي مادر خانواده به گوش ميرسد: مرد خدا تو را براي ما حفظ كند! سال 1387 مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه اومدي خواستگاريم گفتم دلم نميخواد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند گفتي: دوره اين املبازي ها گذشته ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به نامم كن گفتم چشم! آن اول هم حق طلاق را هم از ما گرفتي حالا هم ميگويي بنشينم توي خانه بچهداري كنم؟ زن: عزيزم مگر چه اشكالي دارد؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق ميگيري؟ تمام حقوقت هم بابت كرايه تاكسي خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمه ماشينت ميرود. حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگهداري كني هم خرجمان كم ميشود و هم بچه مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبت پدر و مادر رنج نميبرد... آفرين عزيزم... خدا سايهات را (فعلا) سر ما نگه دارد! سال1397 چند تا مرد دور هم نشستهاند و در حالي كه سبزي پاك ميكنند آهسته مشغول تبادل نظر هستند. - آره... ميگويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شده مردهاست... - حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زنها چقدر از ما سوء استفاده ميكنند؟ تا وقتي خونه بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها رو ياد بگيريم و توسري بخوريم. بعد هم بدون مشورت زنمان ميدهند و زنمان هم ما را استثمار ميكند... - خب ميگفتم ... اسم اين جنبش "سيبيليسم" است و... در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گل سبزي كشيده ميشود! زن ميگويد: خدا سايه شما مردها را از سر سبزيها كم نكند!!! سال 1478 راديو موج FM شبكه پيام (صداي يك خانم): با اعلام ساعت نه شب. شما خانمهاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار ميدهم. به گزارش خبر گزاري بانوپرس دقايقي قبل سايه آخرين نمونه نادر از موجودي سبيلو يا همان "مرد" از روي كره زمين محو شد!! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخه زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان پيدا كرد.. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبر هاي جديدي در خدمت شما خانم هاي عزيز خواهم بود... دينگ دينگ! نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
مدیتیشن بهشتی گمشده مديتيشن حالتی از بی ذهنی است.حالتی است از آگاهی بی اندازه خالص.در حالت عادی آگاهی مملو از زباله است,درست مانند آينه ای که با غبار پوشيده شده باشد.ذهن همواره پر است از هياهوی افکار در حال گذر, آرزوها,خاطره ها,هيجان ها همگی در حال عبور هستند,واقعاً که يک هياهوی دائمی در ذهن وجود دارد. حتی در زمانی که شما در خواب هستيد مغز در حال فعاليت است,به همين دليل است که شما خواب می بينيد.ذهن هنوز در حال فکر کردن است.هنوز اسير نگرانی ها و دل مشغولی هاست.در حال آماده شدن برای فرداست.يک آمادگی پنهانی و مخفيانه برای فردا در حال رخ دادن است. ادامه مطلب نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
با کلیک بر روی گزینه ادامه مطلب می توانید مطالب ذیل را بخوانید : - علائم علاقه مندی دختران به پسران . - نقاطی از بدن آقایون که خانم ها بیشتر به آن توجه می کنند . - آیا با هر کسی می توان ازدواج کرد؟ - تاثیر ازدواج بر مردان . - شاد کردن خانم ها . ادامه مطلب نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
دانشجویان و غذای مخصوص سرآشپز ! ( طنز)
در این مقاله قصد دارم سری به سلف یکی از دانشگاههای کشور بزنم و رفتار و عکس العمل های دانشجویان را بررسی کنم. ساعت ۱۰ صبح قدم زنان به طرف سلف دانشگاه حرکت می کنم . با سیلی از جمعیت مشتاق مواجه می شوم که با در دست داشتن ۳۰۰ تومان قصد گرفتن فیش غذا را دارند . جمعیت دانشجویان به قدری زیاد است که یک لحظه به یاد ساعات قبل از بازی دربی بین دو تیم استقلال و پرسپولیس افتادم . ادامه مطلب نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
طالع بینی دانشجویی ( طنز ) متولدین فروردین : چند روز دیگر با آشپز دانشگاه درگیری لفظی و فیزیکی پیدا خواهید کرد . زمانیکه دیگ غذا را به آشپزخانه می برند شما به علت اینکه نتوانسته اید فیش غذا تهیه نمایید با مهارت خاصی در دیگ را باز کرده و یک تکه ته دیگ قطور و چرب کش می روید که این صحنه را آشپز سبیل کپ دانشگاه مشاهده کرده مچ شما را می گیرد و کاری می کند که دیگر هیچ وقت گرسنه نشوی و دلت ضعف نکند . متولدین اردیبهشت : هنوز از افتادن چند درس در ترم گذشته دپرس هستید . اما با توجه به اینکه در ایام نوروز رکورد جمع نمودن عیدی را یدک می کشید ترم گذشته را فراموش خواهید کرد . اما ... در روزهای آتی کیفی که در آن عیدیهایتان را گذاشته بودید در دانشگاه گم می شود و مصیبت ترم گذشته برایتان تداعی می گردد . اما دوستان در روز تولدتان سنگ تمام خواهند گذاشت . تولدت مبارک . متولدین خرداد : قبل از هرچیز قدم نو رسیده را به مامان و بابا تبریک می گوییم . در اواخر همین ماه کتابی از دوست مرداد ماهیتان به امانت می گیرید که تا پایان ترم آن را پس دهید اما یک روز که از دانشگاه به خانه می آیید با صحنه دردناکی مواجه خواهید شد . برادر کوچکتان صفحات کتاب مذکور را در یک کاسه آب تلیت کرده و بدین صورت هوس آبگوشت خود را در مقابل دیدگان شما به معرض نمایش می گذارد . متولدین تیر : با متولدین مهرماه رابطه عمیق و محکمتری پیدا خواهید کرد . اگر پسر هستید در این ماه تصمیم می گیرید که دیگر با خواهر و برادرهایتان که همگی سنی ازشان گذشته است در داخل خانه گل کوچک بازی نکنید . در یکی از شبهااین ماه زمانیکه به خواب عمیقی فرو رفته اید ناگهان فرد علافی زنگ درب خانه شما را با یک آدامس می چسباند و فرار می کند و حالی به شما و خانواده می دهد . اگر دختر هستید پختن کوکو سبزی را از خواهرتان که تازه شوهر کرده فرا می گیرید . متولین مرداد : در این ماه تصمیم می گیرید خساست را کنار گذاشته و یکبار با تاکسی به دانشگاه می روید ! ولی بعدا دچار عذاب وجدان خواهید شد و همین امر تاثیر بدی در ذهنتان خواهد گذاشت.اما استاد و بقیه همکلاسیهایتان را به خاطر حاضر شدن به موقع در سر کلاس انگشت به دهان می کنید . متولدین شهریور : در روز بیست و پنجم این ماه زمانیکه مشغول سرودن غزلی در مدح مادرتان هستید و زیباترین اوصاف را در مدح مادر به کار می گیرید تا آن را به جشنواره شعر دانشجویی ارسال کنید . در همین حین مادرتان به علت اینکه پدرتان ظروف ظهر را هنوز نشسته است سیلی محکمی تقدیم آن بنده خدا می کند و بدین صورت مادر مصرع آخر شعرتان را تکمیل خواهد کرد . متولدین مهر : اندکی از ... خوانی خود خواهید کاست و برای توازن بدن به کلاس بدنسازی می روید که در این زمینه از پشت کار فراوانی برخوردار هستید . این ترم قرار است رویمان به دیوار ، گلاب به رویتان ، گوش شیطان از بیخ کنده شده بعد از چندین ترم فارغ التحصیل شوید و مسئولین دانشگاه هم در فکر تهیه و تدارک جشن فارغ التحصیلیتان هستند . متولدین آبان : در سال تحویل امسال مثل سالهای گذشته هیچگونه تغییری در رفتارتان به وجود نیامده است و همچنان در دانشگاه سر و گوشتان می جنبد . اما در این ماه بالاخره دستتان رو خواهد شد و راحی حراست می شوید ولی بعد از دیدن فیلم اخراجی ها انقلابی در درونتان به وجود خواهد آمد و چند روزی شما به خود می آیید اما باز هم فایده ندارد و ماه بعد روز از نو روزی از نو ... متولدین آذر : در این ماه دیگر خبری از آن شیطنت ها و جنب و جوشهایتان در خانه و دانشگاه نخواهد بود و تصمیم می گیرید که بر درختی تکیه کنید و اندکی اشک بریزید . اما نه اشتباه نکنید شما عاشق نخواهید شد فقط خود را به موش مردگی می زنید تا پدر گرامیتان سر کیسه را اندکی شل فرمایند تا شما بتوانید گوشی موبایلتان را ارتقا ء دهید اما به شما پیشنهاد می کنیم که اگر پدرتان مردادماهی است قید ارتقاء را بزنید و به همان 1100 خود اکتفا کنید . متولدین دی : شما از لحاظ ایده های اقتصادی شباهت های فراوانی به مرداد ماهی ها دارید . یکسالی هست که از جستجو جهت یافتن شغلی مناسب و دانشجویی دلسرد و خسته شده اید ولی خوشحال باشید چوم ایام سختی به پایان رسیده است . در پایان این ماه به شما پیشنهاد کار می شود و به عنوان شاطر در یک نانوایی مشغول به کار خواهید شد . متولدین بهمن : علاقه شدید شما به سینما در این ماه کار دستتان می دهد . در اواسط این ماه خواهرتان را برای گرفتن یک فیلم هندی به ویدئو کلوپ سر کوچه می فرستید اما غافل از اینکه فیلم هندی جای دیگری اجرا خواهد شد . مسئول ویدئو کلوپ عاشق خواهرتان می شود و شما غیرتی می شوید . خوب اگه غیرتی می شی چرا خواهرت رو می فرستی که برات از ویدئو کلوپ فیلم بگیره اونم فیلم هندی عاشق شدی نترس رو . متولین اسفند : از اینکه امتحان ارشد دیگر در اسفند برگزار نمی گردد نفس راحتی می کشید . اگر دختر هستید بالاخره از حالت ترشیدگی در خواهید آمد و یک خواستگار خوشتیپ که یک پیکان 57 گوجه ای رنگ دارد به خواستگاریتان خواهد آمد اما چون کارت سوختش را گم می کند از ازدواج با شما منصرف می گردد . ستاره بخت پسرهای این ماه همانند دخترهای بهمن ماهی در دسترس نمی باشد لطفا جهت اطلاعات بیشتر با 118 تماس بگیرید . نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
آیا از ادواج می ترسید ؟ با رشد ۴۰ درصدی آمار طلاق و رقم رو به فزونی آن و بـا در نـظر گـرفتن این امر که افراد تا سنین ۷۰ – ۸۰ سالگی و یـا شاید گـاهی ۹۰ سالگی عمر مـی کنــند، ازدوج و تشکیـل زندگی مشترک یکی از مسائلی است که اغلب افراد را به وحشـت می اندازد. با این وجود اگر بدانید ازدواج مستـلـزم چه مواردی بـوده و هـمـچنین انتظارات شخصی خودتان را نیز معین نمایید، می توانـیـد بـه راحـتــی به ترس از ازدواج غلبه کرده و با درک کامل تصمیم بگیرید کـه آیـا قصد ازدواج دارید یا خیر؛ بر روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
|
|