تبليغاتX
ویرگول ،

تقدیم به دوستان عزیزم به امید اینکه حق گو و حق نویس باشیم






 

               

                گفتگو در كشتزار

 

در هنگام سپيده دم و پيش از طلوع آفتاب ، در وسط كشتزاري نشستم تا با طبيعت مناجات كنم . در اين هنگام آدمي در خواب به سر مي برد و من روي علفها دراز كشيدم و حقيقت زيبايي را مي ديدم و درباره زيبايي حقيقت پرس و جو مي كردم . و چون پرده مادي را از ذات معنوي ام كنار زدم احساس كردم روحم مرا به طبيعت نزديكتر مي كند و رازهاي پنهان را با زبان تازه اي مي فهماند . ناگهان نسيمي از ميان شاخه ها گذشت درحالي كه آه يأس آلودي مي كشيد . لذا از او پرسيدم : اي نسيم لطيف ! چرا آه مي كشي ؟

گفت : زيرا دارم به سوي شهر مي روم !...

سپس به سوي گلها سر برگرداندم و قطرات شبنم را ديدم كه همچون اشكها از آن سرازير مي شد .

پرسيدم : اي گلهاي زيبا چرا گريه مي كنيد ؟

يكي از آنها سرش را بلند كرد و گفت : مي گريم زيرا انسان خواهد آمد و گردنهايمان را قطع خواهد كرد و ما را به سوي شهر خواهد برد تا ما را همچون برده ها بفروشد در حالي كه ما آزاد به دنيا آمده بوديم . و چون شب فرا مي رسد پژمرده مي شويم و ما را در زباله دان مي اندازند . چگونه نگريم در حالي كه دستهاي سنگدل انسان ما را از وطنمان يعني كشتزارها جدا خواهد كرد ؟ اندكي بعد ناله جويبار را شنيدم و پرسيدم : اي جويبار گوارا ! چرا ناله سر مي دهي ؟ گفت : زيرا با اكراه دارم به سوي شهر مي روم . چگونه ننالم درحالي كه انسان مرا آلوده خواهد ساخت .

سپس گوش فرا دادم و آواز غم انگيز پرندگان را شنيدم و پرسيدم : اي پرندگان زيبا چرا سوگواري مي كنيد ؟

گنجشككي نزديك من آمد و بر روي شاخه اي نشست و گفت بني آدم با وسيله اي كشنده به سراغمان خواهند آمد تا همچون داس كه بر سر علفها يورش مي برد ما را بكشند . اينك داريم با يكديگر خداحافظي مي كنيم زيرا نمي دانيم سرنوشت بر ما چگونه مقدر شده است . چگونه سوگواري نكنيم درحالي كه مرگ دنبال ما است .

خورشيد از پشت كوه ظاهر شد و سر درختان را با تاجهايي طلايي مزين نمود . از خودم پرسيدم : چرا انسان آنچه كه طبيعت مي آفريند ويران مي سازد ؟

 

 

                                                                                   ج . خ .ج

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

             

                   دو طفل

 

شاه در بالكن قصر ايستاد و مردمي كه در باغ قصر جمع شده بودند را صدا زد و گفت :

به شما مژده مي دهم و به سرزمينم تبريك مي گويم زيرا ملكه براي من و براي شما پسري به دنيا آورد تا به او افتخار كنيد زيرا سلطنت و عظمت نياكانم را به ارث خواهد برد . پس اينك شادي كنيد و جشن بگيريد !

مردم فرياد زدند و هلهله شان در فضا طنين انداز شد و براي نوزاد تازه از راه رسيده سرود خواندند و جام هاي شادي را نوشيدند .. آنان شاه را تمجيد مي كردند و خود را حقير مي نمودند و مي خنديدند در حالي كه فرشتگان برحالشان مي گريستند .

در همان موقع زني بيمار در خانه اي محقر دراز كشيده بود و نوزادش را در سينه تب آلودش مي فشرد . زن در فقر به سر مي برد و بي شك فقر يك نگون بختي بشمار مي رود . انسانها او را رها كردند و ستم شاه قدرتمند ، شوهر ناتوانش را به قتل رساند . در آن شب فرشتگان براي آن زن نوزادي فرستادند تا مانع از ادامه حيات و كار و تلاش و به دست آوردن روزي شود ! زن به سوي نوزادش چشم دوخت و گريه تلخي كرد آنگاه با صدايي دلخراش گفت :

اي جگر گوشه من ! چرا عالم ارواح را رها كردي و به اينجا آمدي ؟ چرا به من رحم نكردي و چرا فرشتگان و آسمان بي كران را ترك نمودي و به اين دنياي تنگ و پر از سختي و خواري آمدي ؟ اي فرزند تنهايم ! چيزي جز اشك براي تو ندارم . آيا مي تواني با آن تغذيه كني ؟ جانوران از گياهان تغذيه مي كنند و لانه هاي امني دارند و جوجه ها دانه مي خورند و در ميان شاخه ها مي خوابند . اما تو چيزي جز آه و ناتواني من نداري !

زن اين را گفت و كودكش را براي دومين در سينه اش فشرد . گويي مي خواست با او يكي شود سپس چشمهايش را به سوي بالا برد و فرياد زد و گفت : پروردگارا ! به ما رحم كن !

و چون ابرها در برابر صورت ماه پراكنده شدند ، پرتو لطيف ماه از پنجره آن خانه محقر داخل شد و بر روي دو جسد تابيد !

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |