ویرگول ،
تقدیم به دوستان عزیزم به امید اینکه حق گو و حق نویس باشیم
|
|
« تنبهی آموزنده » زنی شایعه ای درباره همسایه اش مدام تکرار کرد . در عرض چند روز ، همه محل داستان را فهمیدند . شخصی که داستان درباره او بود عمیقاً آزرده و دلخور شد. بعداً ، زنی که آن شایعه را پخش کرده بود متوجه شد که کاملاً اشتباه می کرده . او خیلی ناراحت شد و نزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند . پیر خردمند گفت : « به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش . سر راه که به خانه می آیی پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز .» زن اگرچه تعجب کرد آنچه را به او گفته بودند انجام داد . روز بعد ، مرد خردمند گفت : « اکنون برو و همه پرهایی را که دیروز ریخته بودی جمع کن و برای من بیار .» زن در همان مسیر ، به راه افتاد ، اما با نا امیدی دریافت که باد همه پرها را با خود برده . پس از ساعتها جستجو ، با تنها سه پر در دست ، بازگشت . خردمند پیر گفت : « می بینی ؟ انداختن آنها آسان است اما بازگرداندنشان غیر ممکن است . شایعه نیز چنین است . پراکندنشان کاری ندارد ، اما به محض اینکه چنین کردی دیگر هرگز نمی توانی کاملاً آن را جبران کنی ». جک کانفلید و دیگران نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
|
|