ویرگول ،
تقدیم به دوستان عزیزم به امید اینکه حق گو و حق نویس باشیم
|
|
با عرض سلام و تبریک سال نو ... دوستان عزیزم دوباره ویرگول اسم اول وبلاگم رو گذاشتم . به خاطر اینکه یادداشت های یک دانشجو دیگه سنخیتی با من و وبلاگم نداره . اگه گفتین چرا ؟؟ چون دیگه درسم تموم شده( در مقطع کارشناسی ) . البته تحصیلات و پژوهش هیچوقت تموم شدنی نیست . اگه خدا بخواد امسال دوباره قراره دانشجو بشم البته در مقطع کارشناسی ارشد . فعلا... نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
حشمت و سینما
جلوی سینما خیلی شلوغ بود . بیشتر گروههای پنج ، شش نفره متشکل از یک پسر و چند دختر جلوی سینما صف کشیده بودند . حشمت با خودش گفت : واقعا یک فیلم هنری چقدر خواهان داره و مردم ما چقدر خوب ارزش هنر رو متوجه می شن . بعد از کلی مکافات موفق شد خودشو به حفره مخصوص فروش بلیط برسونه و بلیط بگیره حالا بماند که خانم مسئول فروش وقتی فهمید حشمت تنها به سینما اومده نیش خندی زد . بعد از مراسم پاره کردن بلیط وارد سالن انتظار شد . یکباره تمام نگاهها به سمت حشمت برگشت . همه در حالی که با چشم در حال ارزیابی کردنش بودن کار متداول پچ پچ کردن رو شروع کردن . صفی طولانی تر از صف بلیط فروشی جلوی بوفه سینما تشکیل شده بود . در تابلوی سالن لیست بالا بلندی از افتخارات فیلم هنری ساکنین ناکجا آباد در جشنواره های بین المللی به چشم می خورد . پیرمرد اخمالویی که بلیط ها رو پاره می کرد بلند داد زد فیلم مادر زن چطوری ؟ سالن ۱ ، فیلم عروس تکراری سالن ۲، فیلم ساکنین ناکجا آباد سالن ۳ طبقه بالا . ناگهان همه جمعیت به سمت سالن های ۱ و ۲ سینما که بهترین سالنهای سینما بودن یورش بردن و حشمت در برابر نگاههای سنگین جمعیت که به اون می خندیدن به همراه افراد انگشت شماری به سمت سالن ۳ به راه افتاد . سالن ۳بدترین و کوچکترین سالن سینما بود که بهترین فیلم سال رو اونجا اکران می کردن . حشمت رفت و روی یه صندلی مناسب نشست یکدفعه مردی چراغ قوه رو انداخت تو چشم هاش و فریاد زد مگه مجرد نیستی؟ پاشو برو اون گوشه بشین . از اون جمعیت اندک سالن حدود ۹ نفر مجرد رو تنگاتنگ هم توی بدترین ردیف صندلی های شکسته سینما جا دادن و دو نفر چراغ قوه به دست مواظب بودن از اونها رفتار بدی سر نزنه . عده اندکی هم متاهل نما در گوشه های دنج سینما رخنه کرده بودن . حشمت روی صندلی گاز زده شده ای نشسته بود که ستون گچبری شده ای مقابل چشمش بود و نمی توانست ۹۰ درصد پرده رو ببینه . هنوز فیلم شروع نشده بود که دوتا جوون با کوه انبوهی از تنقلات جلوی چشم حشمت نشستند و موهای سیخشون اون ۱۰ درصد باقی مونده پرده رو هم پوشوند. فیلم که شروع شد مرد خماری که بغل حشمت بود و چرت می زد سرش افتاد روی شونه حشمت و تخت خوابید و اون بغل دستی دیگه حشمت هم به جرات میشه گفت از عید پارسال حموم نرفته بود . بوی خوش بدنش که با بوی ساندویچ سینما ادغام شده بود به محفل مجردها حس خاصی بخشیده بود . همین تعداد اندک هم زیاد براشون مهم نبود که فیلم چیه فقط اومده بودن سینما که اومده باشن . در طول مدتی که فیلم پخش می شد در انتهای سالن باز بود و نور راهرو روی پرده افتاده بود و صدای خنده های سالنهای 1 و 2 به گوش می رسید و هرزگاهی در اتاق آپاراتچی که باز می شد آنچنان نور و صدای وحشتناکی تو سالن می پیچید که حشمت فکر می کرد لوکوموتیوی از پشت سر به سمت اون میاد . چیزی که تو سالن خیلی برای حشمت سئوال بود وجود یک بخاری بدون دودکش دقیقا جلوی پرده سینما بود که یک کتری قدیمی هم روی اون در حال بخار کردن بود .شاید مسئول سینما به خیال خودش به ملت خیلی لطف کرده بود و از همه جالبتر اینکه هرچند دقیقه یک بار مردی روی کتری خم می شد که معلوم نبود داره بوخور می ده که سرما خوردگیش خوب بشه یا کار دیگه ای میکنه . سایه مرد روی پرده و بخار کتری و صدای آپارات آرام ترین فیلم سال رو به یک فیلم وحشتناک در حد اره 10 تبدیل کرده بود و سالن بیشتر به یک تونل وحشت شبیه بود . حشمت برای دیدن فیلم مجبور بود گردنش رو خم کنه اونور ستون البته طوری که مرد کناری سرش تکون نخوره و بیدار نشه . نگاهی به دور و بر انداخت یکی دو تا از متاهل نماها سالن سینمارو با اتاق خواب اشتباه گرفته بودن و پسر جوونی که تا اون لحظه 3 تا پفک خانواده و چند تا بی تربیتی فیل خورده بود با لیزر روی بازیگر زن فیلم نور می انداخت انگار استادی در یک کنفرانس نکات مهم رو توضیح می ده و دو نفر دیگه سر نوع آبمیوه تو تاریکی داشت کارشون به کتک کاری می کشید . درست همین موقع تنها چیزی هم که کم بود به فضا اضافه شد و اون صدای گریه بچه ای بود که انگار همون لحظه متولد شده باشه حالا گریه نکن کی گریه بکن ! حشمت بی خیال هنر و فیلم و ارزش شده بود و در حالی که تو صندلی شکسته اش فرو رفته بود منتظر بود این جهنم فرهنگی زودتر به پایان برسه . فیلم وقتی تموم شد آپارتچی اجازه نداد تیتراژ بالا بیاد و همه با روشن شدن چراغها فهمیدن که باید پاشن برن بیرون . حشمت که دیگه گریه اش گرفته بود همچون پدری دلسوز آهسته به صورت مرد خماری که روی شونه اش خوابیده بود زد و گفت : داداش پا شو رسیدیم .
نوشته دوست عزیزم : فرهود سلامی نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
|
|