ویرگول ،
تقدیم به دوستان عزیزم به امید اینکه حق گو و حق نویس باشیم
|
|
دو صف نه چندان مرتب در مقابل جایگاه فروش فیش غذا ( ژتون غذا ) تشکیل شده است که در نوع خود جالب می باشد . در قسمتی از صف دختر خانم ها، دانشجویی را می بینم که از غفلت دانشجوی جلویی خود استفاده می کند و خود را به جلوتر پیش می برد که دانشجوی مذکور متوجه شده و حالی اساسی به دانشجوی خاطی می دهد . در صف آقا پسرها هم دانشجویانی را می بینم که آنقدر حواسشان معطوف صف دختر خانم ها می باشد که از نوبت خود جا می مانند . عده ای در خارج از صفوف مشغول فروش فیش غذا به صورت بازار سیاه هستند . به طور تصادفی نگاهم به یکی از دانشجویان پسر که انتهای صف ایستاده است و بغض در گلویش حلقه زده بود می افتد . جلوتر می روم و از وی علت این ماتم و اندوه را می پرسم . او نیز که منتظر رها کردن بغضش بود با چشمانی پر از اشک گفت : فیش غذا به من نخواهد رسید نزدیک تر می شوم که او را اندکی دلداری دهم سرش را بر روی شانه های مهربانم می گذارم تا عقده دل بگشاید وی نیز نامردی نکرده و پیراهن پلوخوری مرا باالاخص یقه آن را به گند می کشاند . به کلی گیج شده بودم . از او پرسیدم مگر امروز دانشگاه خیرات می دهد که تمام دانشجویان حتی اعضای فامیلشان را نیز با خود آورده اند ؟ او نیز آهی با حسرت از ته دل کشید و گفت نه آقا امروز غذای مخصوص سرآشپز بود . به وی گفتم جان مادرت بگو دیگر ، جان به سر شدم . طاقت شنیدنش را دارم . فهمیدم که منظور وی از غذای مخصوص سرآشپز اشکنه است البته کوبیده هم می دهند . کنجکاو شدم و تصمیم گرفتم که تا آخر آنجا بمانم و از تلخی و شیرینی ها گزارشی تهیه کنم . افرادی با خوشحالی تمام از آنجا بر می گشتند و با فیشی در دست از اعماق وجودشان نعره شادی سر می دادند و فیش خود را به معرض نمایش می گذاشتند . در تعجب بودم که مگر این دانشجویان کلاس و زندگی ندارند ؟ که جواب این سئوال خیلی واضح بود . عده ای دیگر نیز پشت سر نفر جلویی خود زنبیلی جهت اعلام حضور گذاشته و خود بر روی چمن های دانشگاه به خواب عمیقی فرورفته بودند آن چنان دهان خود را موقع خواب باز گذاشته بودند که مگسها و حشرات موذی در آن لانه کرده بودند . گویا چند روزی است که نخوابیده اند و از خروس خوان برا تهیه فیش غذا به دانشگاه آمده اند . ساعت دوازده و سی دقیقه ظهر ( لحظه موعود ) فرا رسید . وانت باری وارد دانشگاه شد . چند دیگ غذا در پشت وانت بار نمایان بود . یکی از دختر های دانشجو با خوشحالی فریاد زد : واااای اشکنه آمد . بنده خدا به نظر می رسید که از قحطی سالی آمده است . سلف پر شده بود و تعداد کثیری از دانشجویان در محوطه خارج از سلف دانشگاه بر روی چمن ها نشسته بودند . دیگ غذا را وارد آشپزخانه کردند . از طرف دیگر دانشگاه بوی نامطبوعی به مشام می رسید که بعدا متوجه شدم مثلا بوی کباب کوبیده است . ندایی از آشپزخانه بلند شد : دانشجویانی که فیش دارند برای گرفتن غذا تشریف بیاورند . در هجوم ناگهانی دانشجویان به طرف سلف غذا خوری 3 تن کشته و 23 تن زخمی شدند . هرکدام از دانشجویان که ظرف غذای خود را می گرفتند به سرعت به مکانی دنج و خلوت رفته و روی غذای خود خیمه می زدند . عده ای نیز که فیش غذا تهیه نکرده بودند پشت درخت ها کمین می کردند و به غذای دیگر داانشجویان هجوم می آوردند . عده ای از دانشجویان که متقاضی غذای مخصوص سرآشپز بودند به دلیل سنتی بودن این غذا چهار زانو بر روی چمن های محوطه دانشگاه نشسته و مشغول تلید کردن غذایشان با نان بربری بودند . یکی از آنها که به علت ریختن بیش از حد نان در ظرف اشکنه از دوست خود تقاضا می کرد که اندکی از آب اشکنه اش را بر کاسه وی سرازیر کند و او هم از این امر امتناع می کرد و به او گفت : خوب ماخواستی کاستو خف نکنی به مو چه ؟ آن طرف تر نیز بعضی ها که توانسته بودند دو فیش تهیه کنند ابتدا اشکنه را سر کشیده و بعد به سراغ کوبیده خود می رفتند . اما گفتم کوبیده ... تاکنون انواع کباب ها را امتحان کرده بودم اما این نوع کباب را تا به این لحظه ندیده بودم . دانشجویانی که قصد تکه کردن آن را بر روی پلوی خود را داشتند هرچه سعی کردند اما موفق به این امر نمی شدند . یکی از آنها را دیدم که برای حل کردناین معضل از بیل یاغبان دانشگاه مدد می جوید که در همین حین باعث پرتاب شدن یک سیخ کوبیده به طرف شیشه اتاق یکی از مسئولین دانشگاه شده و شیشه را خورد و بر اثر اصابت کوبیده به سر مسئول مربوطه باعث ضربه مغزی وی می شود . در این موقع بود که به عمق ماجرا پی بردم . صدای چند آمبولانس از دور به گوش می رسید . عدهای از دانشجویان که با زحمت فراوان و با از دست دادن چند دندان خود توانسته بودند تکه ای از کوبیده خود را ببلعند دچار خفگی و پارگی معده شده و منتظر رسیدن اجلشان بودند . با دیدن این صحنه ها که بی شباهت به شروع جنگ جهانی دوم نبود تصمیم گرفتم که قید غذای دانشگاه مخصوصا غذای مخصوص سر آشپز را بزنم تا بتوانم مدرک خود را اخذ کنم . نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |
|
|