تبليغاتX
ویرگول ، -

تقدیم به دوستان عزیزم به امید اینکه حق گو و حق نویس باشیم






 

                              

                                                  تقلب

 

کلاس خیلی شلوغ بود . همه در حال جنب و جوش بودند .

کلاس کوچک ما با دو ردیف نیمکت پر شده بود . من انتهای میز سوم کنار پنجره ای که مشرف به حیاط مدرسه بود نشسته بودم و به حیاط قدیمی مدرسه نگاه می کردم . زمین هنوز از باران شب قبل خیس بود و بوی نم دیوارهای کاهگلی ، فضای کلاس را پر کرده بود .

با آنکه علاقه زیادی به باران داشتم ، اما نگرانی آزار دهنده ای مرا از لذت بردن باز می داشت . لحظه ها تند و پشت سر هم می گذشت و ما را به امتحان نزدیکتر می کرد . دلم می خواست زمان را نگه دارم اما...

من دبیرمان را به خاطر سختگیریها و تنبیه هایی که به نظر من بی مورد بود اصلا دوست نداشتم و دلم نمی خواست برای گرفتن امتحان به کلاس بیاید .

چیزی به امتحان نمانده بود . آثار نگرانی را می شد از چهره تک تک بچه ها خواند .و من برعکس آنها که سعی داشتند در آخرین لحظات مطالب بیشتری را برای امتحان حفظ کنند ، اصلا حوصله درس خواندن نداشتم . با بی میلی کتاب را باز کردم و به جملات و لغات آن چشم دوختم ، اما چیزی نفهمیدم .

بالاخره با ظاهر شدن سایه آقای دلاوری و « برپای » بلند مبصر این انتظار کشنده به پایان رسید . آقای دلاوری با ابهت همیشگی اش وارد کلاس شد . همه به احترامش ایستاده بودیم .

با دست اشاره کرد که بنشینیم و بعد از حضور و غیاب کارش را شروع کرد . در این لحظه از مجید که با هم پشت یک میز می نشستیم پرسیدم : « تو درس خواندی؟ » جواب داد : آره ، اما نه زیاد . فکر نکنم بتوانم نمره خوبی بیاورم . تو چی ؟

گفتم : راستش را بخواهی نه . ما دیشب مهمان داشتیم و خانه شلوغ بود . من اصلا نتوانستم درس بخوانم .

مجید با نگاهش به من فهماند که تنبلی کرده ام . کلاس شلوغ شده بود . آقای دلاوری با خودکار روی میزش زد . بعد از اینکه بچه ها ساکت شدند ، گفت : « خب ، بچه ها ! ورقه هایتان را روی میز بگذارید تا سوالها را بگویم .»

با شنیدن این جمله دلم لرزید . یک ورقه از دفترم کندم و بدون آنکه خط کشی کنم ، ابتدا « به نام خدا » و بعد اسمم را بالای ورقه نوشتم .

آقا سوالها را می خواند و بچه ها روی ورقه شان می نوشتند . من با شنیدن هر سوال نگرانیم بیشتر می شد .

تقریبا پاسخ هیچ یک از سوالها را به طور کامل بلد نبودم ، حتی سوال اول را که از نظر همه بچه ها ساده ترین سوال بود. جواب سوال دوم و سوم را هم نمی دانستم . انگار تا به حال این سوالها به گوشم نرسیده بود . حرارت بدنم بالا رفته بود . دلم می خواست می توانستم از کلاس بیرون بروم . بعد از تمام شدن سوالها ، همه مشغول نوشتن شدند .

دوستم مجید خود را به گوشه میز کشاند و روی ورقه امتحانی بزرگش خم شد . لجم گرفته بود . نمی دانم از چه ؟! شاید از مجید !

من هم کمی روی ورقه ام که نور خیره کننده خورشید به آن می خورد و منعکس می شد خم شدم و سوال اول را خواندم . نیمی از جواب آن را می دانستم . با جملاتی نامفهوم هرچه را که می دانستم روی کاغذ آوردم . سوال دوم و سوم را هم به همین ترتیب پاسخ دادم و دیگر نتوانستم ادامه بدهم . تصمیم گرفتم آقای دلاوری را صدا بزنم و ورقه ام را به او بدهم . اما قبل از من دو نفر از بچه ها او را صدا کردند و اشکالشان را پرسیدند و من منصرف شدم .

آقا پس از جواب دادن به سوال آنها خطاب به همه گفت : « اگر کسی اشکالی ندارد ، من در دفتر کار دارم . » بعد همانجا وسط کلاس ایستاد و منتظر جواب شد . اما هیچکس سوالی نکرد و او با گامهایی محکم از کلاس خارج شد .

بچه ها همانطور ساکت نشسته بودند . سوال چهارم را خواندم . هرچه فکر کردم نتوانستم جوابش را به خاطر بیاورم . در یک لحظه دستم به طرف کتاب رفت که زیر ورقه ام گذاشته بودم حرکت کرد ، نگاهی به آن انداختم .

ضربان قلبم به شماره افتاده بود ، و با صدایی بلندتر از همیشه می زد . حس کردم صدای قلبم در کلاس پیچیده و همه آن را می شنوند . انگار آن لحظه همه چیز ، نیمکت ،میز ، دیوارها ، پنجره و حتی کتاب و دفترها هم زبان باز کزده بودند و می گفتند :« نه ... »

در دلهره این حرکت بودم که با جابجا شدن مجید دستم را کنار کشیدم . در حالی که سعی می کردم نشان بدهم در حال فکر کردن هستم . دستم را زیر چانه ستون کردم و چشم دوختم به سقف کلاس .

« اگر ورقه ام را با این وضع به آقا بدهم بد می شود . حتما از دستم ناراحت خواهد شد .»

با این فکر دستم بی اختیار دوباره به طرف کتاب برگشت و با بازکردنگوشه کتاب چشمم به جواب سئوال چهارم افتاد . دلهره ام بیشتر شد و ترس تمام وجودم را گرفت . جواب سئوال را نوشتم و کتاب را بستم . داشتم به بقیه سئوالها فکر می کردم که آقای دلاوری وارد کلاس شد و شروع به قدم زدن کرد . از اینکه به میز ما نزدیک شود وحشت داشتم . سرم را پایین تر از آنچه بود انداختم و وانمود کردم که در حال پاسخ دادن به سئوالها هستم .

اما وقتی آقای دلاوری به میز ما نزدیک شد ، بلند شدم و ورقه ام را به او دادم . آقا ورقه ام را گرفت و گفت : سئوالها چطور بود ؟ راحت نوشتی ؟ در حالی که سعی می کردم به چهره خشن او نگاه نکنم با لکنت زبان جواب دادم : « ب ... بله آقا ، خوب بود .»

امتحان که تمام شد ، بچه ها با هم مشغول صحبت شدند و جوابها را برای هم گفتند . اما من سرم درد می کرد . روی میز خم شدم و با هیچ کس حرف نزدم . از بچه ها خجالت می کشیدم . فکر می کردم وقتی سئوال چهارم را از روی کتاب نگاه می کردم همه مرا می دیدند .

مدتی از تمام شدن امتحان می گذشت که زنگ خورد و همه با عجله از کلاس خارج شدند و من بعد از همه بیرون رفتم .

آن روز در حالی که حس می کردم چیزی گم کرده ام به پایان رسید . شب هم میلی به شام نداشتم و زودتر از همیشه به رختخواب رفتم . اما خابم نمی برد . با خود فکر می کردم که اگر مجید دیده باشد ، حتما به بچه های دیگر هم خواهد گفت . اگر به آقا بگوید ، چه ؟ ! آخر این چه کاری بود که کردم . اگر تک می شدم بهتر از این بود که تقلب کنم . گریه ام گرفته بود . نمی دانم چقدر بیدار ماندم . وقتی به خواب رفتم خواب جلسه امتحان را دیدم . بچه ها را در خواب می دیدم که هر کدام پارچه سیاه رنگی به چشمهایشان بسته و پشت میزهای خود نشسته اند و جواب سئوالها را می دهند . ولی چشم من باز بود . در یک لحظه صحنه ای که کتاب را باز کردم جلوی چشمم آمد .

صدای ضربان قلبم در فضای خواب پیچیده بود و من در حالیکه دستم به کتاب بود چشمهای درشت و وحشتناک آقای دلاوری را می دیدم که فقط به من نگاه می کرد و به من اخم کرده بود .

نگاهی به ورقه ام انداختم . جمله « به نام خدا » که بالای ورقه ام نوشته بودم خود نمایی می کرد . ناگهان چشمم به جواب سئوال افتاد . در حالیکه سعی می کردم از سنگینی نگاه آقای دلاوری فرار کنم ورقه ام را برداشتم و پاره کردم .

با این حرکت از خواب پریدم . صبح شده بود . وضو گرفتم و نماز خواندم و تا رسیدن وقت مدرسه بیدار ماندم . لحظه ها به کندی می گذشت . در انتظار رفتن به مدرسه صدای تیک تیک ساعت را گوش می کردم .

آن روز زودتر از همیشه راهی مدرسه شدم . بعد از اجرای مراسم صبحگاهی بچه ها به کلاس رفتند . من جلوی در کلاس منتظر ایستادم . بعد از لحظه ای آقای دلاوری از دفتر خارج شد و به طرف کلاس آمد .

وقتی مرا خارج از کلاس دید پرسید : « چرا اینجا ایستاده ای ؟» با خجالت سلام کردم و گفتم : « آقا ورقه ها ره صحیح کرده اید؟

با لبخندی که تا کنون روی لبهایش ندیده بودم جواب داد : « چقدر عجله داری .»

بعد دستش را به دستگیره در گرفت و خواست وارد کلاس بشود که من مانع شدم و بی مقدمه پرسیدم : « آقا مرا می بخشید ؟ »

در حالیکه از سئوال من تعجب کرده بود پرسید : « چرا باید تو را ببخشم ؟ مگر تو کار بدی کرده ای ؟ از خجالت خیس عرق شده بودم و بغض گلویم را گرفته بود . اشک از چشمهایم جاری شد و با گریه گفتم : « بله آقا . من دیروز ... من دیروز تقلب کردم . »

این را گفتم و سرم را پایین انداختم و دیگر چیزی نگفتم . آقا هم حرفی نزد . سکوت تمام راهرو را در بر گرفته بود . سرم هنوز پایین بود و داشتم به صدای آزاردهنده سکوت گوش می کردم و به این فکر می کردم که اگر آقا مرا تنبیه کند یا به کلاس راه ندهد ، حق دارد . منتظر جواب آقای دلاوری بودم که او با دست سرم را بلند کرد و در حالیکه هنوز تبسم بر لب داشت گفت مهم نیست علی جان ، من خوشحالم که تو متوجه اشتباهت شده ای . دیگر تکرار نشود . درحالیکه بغضم را فرو می دادم گفتم : « چشم آقا دیگر تکرار نمی شود » و پشیمان بودم که چرا تا کنون درباره او خیلی بد فکر می کردم . آقای دلاوری دستش را پشتم گذاشت ، در را با دست دیگرش باز کرد و با هم به کلاس رفتیم
نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |