بعضی آدمها ...

 

بعضی از آدمها دهن بین اند . عاشق کسی می شوند که خوب حرف می زند . خوب دروغ می گوید و بامزه شوخی می کند . من اما فقط عاشق کسی می شوم که خوب نگاه می کند . کسی که با چشمانش حرف می زند و با چشمانش دروغ می گوید . کسی که با نگاهش من را مجاب می کند که دوستش داشته باشم . آنها که دهن بین اند معمولا اشتباه می کنند . من هم معمولا اشتباه می کنم . با این تفاوت که دهن بین ها وقتی به اشتباهاتشان پی می برند با همان سلاح به جنگ حریفشان می روند . آنها وراجی می کنند ، فلسفه می بافند و از همان کلمات و جملاتی که زمانی نشان دهنده عشقشان بود به نشانه نفرت استفاده می کنند . من اما مثل مگس در تله می افتم . چه طور می توانم به یک آدم بگویم در نگاه تو چیزی است که در وجودت نیست . این جمله معنایی ندارد . آدمها نگاهشان را جزئی از وجودشان می دانند .

هر ارتباط جدید یک تله جدید است . بعضی ها می دانند چطور پنیر را از سر قلاب بدزدند که فنر عمل نکند ، بعضی ها دمشان گیر می کند و بعضی ها از وسط دو نصف می شوند .

بعضی آدمها ...

 

همین روزها ...

 

من از بودن آدمها مطمئن نیستم . حتی وقتی که روبه رویم نشسته اند و پرحرفی می کنند . گاهی فقط صدایشان را گم می کنم که برای همه اتفاق می افتد . ولی بعضی وقت ها تصویرشان هم می رود . انگار که خانه خالی است ، روی صندلی کسی ننشسته و صدایش نمی آید . در این شرایط نگاهم دور اتاق می چرخد . حواسم پرت می شود و به دنبال روزنه هایی می گردم که هم صحبتم از آن فرار کرده . معمولا آن هم صحبت ناپیدا می گوید :

حواست با منه ؟

بدون آنکه ببینمش جواب می دهم : بله . ادامه بده . شاید هم حرف دیگری می زنم . نمی دانم صدای خودم را هم گم می کنم . به صندلی خالی خیره می شوم . او حتما آنجا نشسته است . نباید ناراحتش کنم . به نقطه ای که گمان می کنم صورتش آنجاست خیره می شوم و لبخند می زنم . این اتفاق ربطی به مشکل چشمانم ندارد . چون صندلی را می بینم . پرده اتاق را می بینم . همه چیز را می بینم . تنها آن آدم است که دیده نمی شود . آن آدم را هم دیده ام . روی آن صندلی نشسته بود . حرف می زد . اما در کدام زمان . شاید دیروز آمد و رفت . شاید فردا بیاید و تا آخر شب هم بماند . ولی الآن آنجا نیست . دیگر روی آن صندلی ننشسته است .

هر کجایی امشب سرحال نیستی ؟

مشکل این نیست که کجا هستم . سرحالم یا نه . مشکل این است که در جایی که باید باشم نیستم . من از بودن خود مطمئن نیستم . آن آدمها دارند با خودشان حرف می زنند . آنها هم فرض کرده اند که من اینجا روی این صندلی نشسته ام . لبخند می زنم و سر تکان می دهم .