وقت رفتن ...
وقت رفتن که می شه انگار آدما از زل زدن به هم سیر نمی شن ... موضع دل تغییر می کنه ؛ دیگه با زبان حرف نمی زنی فقط با چشم ...با اون زلاله ی چشم ... با اون تیر نگاه که لامصب چه ها که نمی کنه با آدم .
دیدید وقت رفتن که می شه انگار هرچی حرف توی دلت داری یهو هجوم می یاره برای گفتن ؟ یهو دلت می خواد زمان متوقف بشه تا حرف بزنی ... یک ثانیه بیشتر... فقط یک ثانیه بیشتر !
وقت رفتن که می شه همه جور حرف می زنی و گور بابای اون غروری که تمام وجودت ازش دم می زنه ... دیدید چه لحظه تلخیه ؟؟ ... چقدر بعضی آدما اصرار دارن زل بزنن به قطره اشک های بقیه که با حفظ حریم و حرمت با هم برخورد می کنن ... وقت رفتن که می شه بدهکاری هات رو صاف می کنی حتی اون بدهکاری که بابت این چند روز روی دلت سنگینی می کرد ... همین معذرت خواهی رو می گم ؛ یه معذرت خواهی بزرگ که به یکی از نزدیکانت بدهکار بودی ... بعد لبخند می زنه و می گه فکرشم نکن !!! دیدید تب سفارش ها پی در پی بالا می گیره ؟مثلا می گن علی پسر خوبی باشی ... خوب درس بخونی... به خودت برسی... دلواپس نباش و به هیچ چیز هم فکر نکن ... علی دیگه سفارش نکنم ها مواظب خودت باشی؟!!
بعد تازه عین یه بچه حرف گوش کن با بغض می گی باشه !!... دیدید بعضی حرفا چه سوزی به دلت می یاره ؟ مثل وقتی که بهت می گه ... علی ! بعد از جریانات این چند روزه خب می دونم تصمیمت جدی بود ... علی جبران می کنم ... یادم نمی ره مردونگی رو در حقم تموم کردی!!! یا اینکه علی خوب نبود فوق لیسانستو تموم می کردی و می رفتی؟!
وقت رفتن که می شه چقدر بعضی قول ها به دل آدم می چسبه . مثلا وقتی می گن بهت قول می دم نمی ذارم این چند روزه آب از آب تکون بخوره .
وقت رفتن که می شه انگار قدم های آدم سست می شن . کو اون قدم هایی که زمین زیر پاش می لرزید؟... وقت رفتن که می شه انگار قلبت داره از جا در می یاد کو اون ریتم ملایم قلب؟ حتی نفس ها هم به شماره می یفته . وقتی می گن دیگه دیرت می شه چه بغضی می کنی ... وقت رفتن که می شه تا خود واپسین لحظه ها بهم نگاه می کنید . تو اصرار داری بدون کوچکترین پلکی زل بزنی به روبرو و اونها هم برگردن به عقب ... وای چقدر سخت می گذره ... چه آشوبی به پا می شه واسه امتداد هر نگاه ... که اول و آخرش به چشم های پر از اشک می رسه ... که همه از هم پنهان می کنن... به خاطر هم ... و چه تلاش عبثی...! بعد هرکدوم فرو می ره توی خلسه خودش و تنهایی و دلتنگی ... بغض های تکه پاره ... خدایا آرومم کن ... بر می گردی و هق هق گریه ...
یا علی...
دیدید وقت رفتن که می شه انگار هرچی حرف توی دلت داری یهو هجوم می یاره برای گفتن ؟ یهو دلت می خواد زمان متوقف بشه تا حرف بزنی ... یک ثانیه بیشتر... فقط یک ثانیه بیشتر !
وقت رفتن که می شه همه جور حرف می زنی و گور بابای اون غروری که تمام وجودت ازش دم می زنه ... دیدید چه لحظه تلخیه ؟؟ ... چقدر بعضی آدما اصرار دارن زل بزنن به قطره اشک های بقیه که با حفظ حریم و حرمت با هم برخورد می کنن ... وقت رفتن که می شه بدهکاری هات رو صاف می کنی حتی اون بدهکاری که بابت این چند روز روی دلت سنگینی می کرد ... همین معذرت خواهی رو می گم ؛ یه معذرت خواهی بزرگ که به یکی از نزدیکانت بدهکار بودی ... بعد لبخند می زنه و می گه فکرشم نکن !!! دیدید تب سفارش ها پی در پی بالا می گیره ؟مثلا می گن علی پسر خوبی باشی ... خوب درس بخونی... به خودت برسی... دلواپس نباش و به هیچ چیز هم فکر نکن ... علی دیگه سفارش نکنم ها مواظب خودت باشی؟!!
بعد تازه عین یه بچه حرف گوش کن با بغض می گی باشه !!... دیدید بعضی حرفا چه سوزی به دلت می یاره ؟ مثل وقتی که بهت می گه ... علی ! بعد از جریانات این چند روزه خب می دونم تصمیمت جدی بود ... علی جبران می کنم ... یادم نمی ره مردونگی رو در حقم تموم کردی!!! یا اینکه علی خوب نبود فوق لیسانستو تموم می کردی و می رفتی؟!
وقت رفتن که می شه چقدر بعضی قول ها به دل آدم می چسبه . مثلا وقتی می گن بهت قول می دم نمی ذارم این چند روزه آب از آب تکون بخوره .
وقت رفتن که می شه انگار قدم های آدم سست می شن . کو اون قدم هایی که زمین زیر پاش می لرزید؟... وقت رفتن که می شه انگار قلبت داره از جا در می یاد کو اون ریتم ملایم قلب؟ حتی نفس ها هم به شماره می یفته . وقتی می گن دیگه دیرت می شه چه بغضی می کنی ... وقت رفتن که می شه تا خود واپسین لحظه ها بهم نگاه می کنید . تو اصرار داری بدون کوچکترین پلکی زل بزنی به روبرو و اونها هم برگردن به عقب ... وای چقدر سخت می گذره ... چه آشوبی به پا می شه واسه امتداد هر نگاه ... که اول و آخرش به چشم های پر از اشک می رسه ... که همه از هم پنهان می کنن... به خاطر هم ... و چه تلاش عبثی...! بعد هرکدوم فرو می ره توی خلسه خودش و تنهایی و دلتنگی ... بغض های تکه پاره ... خدایا آرومم کن ... بر می گردی و هق هق گریه ...
یا علی...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط علي ايماني
|
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.