گاهی اوقات به اگرها فکر می کنم . به اگرهایی که اگر انباشته شوند حتی از سقف آسمان هم لبریز می شوند و فرو می ریزند و زیر سنگینی آنها همه چیز له می شود . کاش اصلا اگر نبود و من هرروز نمی گفتم : اگر آن روز که آفتاب به من سلام کرد من جواب سلامش را داده بودم او قهر نمی کرد . اگر آن روز که آن بچه گربه تنها پشت پنجره اتاق برای من شعر می خواند معنی شعر او را می فهمیدم و با چوب توی سرش نمی کوبیدم و امروز من و پنجره و آن بچه گربه اینقدر تنها نبودیم .اگر آن روز که دوستی در چشمهای دوستم یخ نبسته بود و مهربانی در دستهایش نخشکیده بود و من انگشتان غرور را از روی لبخندم بر می داشتم تا او سادگی لبخندم را حس می کرد ، امروز هوا برای تنفس اینقدر سرد نبود .
آن روزها که همیشه دستش در دستم بود و گرمای انگشتانش از انجماد استخوانم گذشته بود و داشت به یخبندان قلبم می رسید ؛ ترسی که سالها توی صدایم یخ بسته بود کم کم داشت آب می شد و من جرئت پیدا کردم بگویم « می خواهم آفتاب باشم » اما نشدم . با اینکه دلم پر از زمستان است ولی باز هم می خواهم که آفتاب باشم .
دستهایش را در دستانم بیشتر فشار داد .خندید و گفت : می دانی برای آفتاب شدن باید همیشه باشی . برای همیشه بودن باید عاشق بشوی ، عاشق همیشه بودن و ببخشی هرچه که داری و باید قلبت را به اندازه دریاها بزرگ کنی .
راستی که چقدر خورشید آن روزها مهربان بود . چقدر آفتاب شادمانه می خندید . چقدر لحظه ها سرشار بودند از عشق . حالا تمام لحظه های آبی و سبز از پشت فاصله ها بیرنگ شده اند و همان پنجره هایی که چقدر مهربان بودند امروز بی هیچ اشتیاقی بسته مانده اند . شاید در این میان من و تو در قصه ها باشیم ... ما که فاصله ها را باور کردیم و تمام خاطره ها را از آسمان آبی دلهایمان پر داده ایم و ثانیه ها را تنها رقم زده ایم . راستی فکر نمی کنی روزهای زیادی است که سبد ها را خالی گذاشته ایم . شاید اگر دوباره من و تو با هم ردپای شقایق ها را بگیریم به باغ شکفتن خواهیم رسید و اگر دوباره همصدا با هم شعری بخوانیم ، قصه ای بگوییم تمام پرنده ها ، باغچه ها ، پنجره ها با ما آشتی خواهند کرد .
اگر من هرروز کاری نمی کردم که فردا بگویم اگر ، فردا زیباتر از امروز بود .
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.