«نوستالژي» را شايد خيلي هايمان شنيده باشيم. همراه بودن «گذشته» آدم با «حال» آدم يا رفتن «حال» آدم به گذشته يا يك حالي به گذشته دادن به خاطر سفر به امروز يا گذشته را به حال آوردن يا ... اينها را نوستالژي مي گويند. به هر حال هر چه هست رابطه اي بين حال و گذشته است. گاهي دوستي را بعد از سالها دوري مي بينيم و او ما را به خاطرات خوب دوران مدرسه يا دانشگاه مي برد. گاهي با نگاه به يك عكس قديمي لحظه هاي خوش با هم بودن در يك تفريح چند ساعته برايمان زنده مي شود. يا گاهي فرصتي دست مي دهد تا با دوستان امروز و رفقاي ديروز دور هم بنشينيم و از گذشته بگوييم، بگوييم و بخنديم و لحظه هايي را به ياد گذشته خوشمان سپري كنيم. در اين گفت و گوهاي خودماني گاهي قطره اشكي كه از گوشه چشممان مي چكد، تمام كننده يك آه طولاني در سوگ گذشته ها است و البته گاهي هم همان قطره اشك كارش تمام كردن قهقهه هاي بلند و درازمان مي شود. هر چه باشد چه تلخ و چه شيرين، چه غم انگيز و چه دلنشين، ترجيع بند حرفهايمان هميشه يك چيز مي شود:«يادش بخير» و اگر اين يادش بخيرها براي شما زياد تكرار مي شود شما هم مثل من آدم نوستالژيكي هستيد.

 

باز هم این روزها ...

هربار که به آخرین نوشته ام نگاه می کنم می بینم که هرروز عمرش بیشتر می شود . این روزها پر است از حوادث ریز و درشت و البته بسیار تلخ . روزهایی که باعث می شود هرگاه دستم به این کیبورد لعنتی برود بنویسم « این روزها» و تمام . درست مثل کامپیوتری که هنگ کرده باشد . کلمات یکی یکی از جلوی چشمانم رژه می روند ؛ سرگیجه و بعد هم ... یاد مهران مدیری می افتم ؛ وقتی هاج و واج می ماند و نمی داند چه بگوید .دهانش از تعجب باز می ماند و خیره می شود به دوربین و همین طور فقط نگاه می کند . وگرنه کم نیستند اتفاقات ریز و درشتی که می شود درباره شان نوشت ... حتی چند جمله کوتاه ، به قدر توان . برای اینکه حداقل به همین چند نفری که هرازگاهی به اینجا سرک می کشند بگویم که هنوز نفس می کشم . هرچند این روزها گاهی نفس کشیدن هم برایم مثل شکستن شاخ غول است . نمی دانم این روزها باید می نوشتم یا نه ، اگر باید ، مگر توفیری هم می کند ؟ در این زمانه عسرت ، نوشتن از حقیقت ؟ نمی دانم ...

این روزها از خیلی چیزها می شه نوشت . می شه از محرم نوشت . از کربلا و عاشورای حسینی ، از تنهایی ، از مظلومیت ، از تجسم عدالت و فریاد حقیقت . از بغض شکسته . از همه اینها می شه نوشت . اما من ننوشتم . از هیچکدامشان ننوشتم . نه از حسین (ع) نوشتم نه از محرم . ننوشتم چراکه در این آبادی ، دروغ را در لباس مصلحت می پوشانند و به نام حقیقت می نمایانند . فریاد حقیقت را در گلو نیامده خفه می کنند و حقیقت طلب را به تظلم نزد ظالم . ننوشتم چراکه اعتبار و آبرو و انسانیت آدمها را به جرم نه ، به اتهام واهی به ثمن بخس می فروشند . ننوشتم چون... این روزها که می گذرد شادم ... این روزها که می گذرد شادم که می گذرد...

 

بحث آسيب شناسي مجالس عزاداري و مداحي امام حسين چند سالي است كه در بين گروهي از برجستگان جامعه مطرح شده است.بسياري از علماء بزرگ ما تذكرات فراوان داده اند كه مداحي و روضه خواني و وصف واقعه ،حادثه، قيام يا انقلاب عاشورا به گونه اي شايسته و بايسته انجام شود، بگونه اي كه هم در شأن و منزلت آقا امام حسين باشد و در ضمن چيزي هم به معرفت، شناخت، فهم، آگاهي و درك مستمع از اين نهضت عظيم بيفزايد. تنها چيزي شبيه به مجالس پايكوبي و شادي اما با نوايي و اشعاري ديگر نباشد.در شهرهاي بزرگ با رشد و مدرن تر شدن جامعه و گرايش جمعيت جوان به سمت ابزارهاي مدرن تر، اين احساس بوجود آمد كه شايد با تغيير سبكهاي عزاداري و تبديل روشهاي سنتي به انواع به اصطلاح مدرن تر آن نسل جوان (ببخشيد، اين واژه خيلي دستمالي شده و از دهان هر كسي شنيده مي شود، آنقدر كه من حالم از شنيدنش به هم مي خورد، كساني كه حتي ذره اي به آن اعتقاد ندارند.قبول کنید که واژه مناسب کم پیدا می شود) را بتوان به سمت مجالس و تكايا جذب كرد.اما آنقدر زياده روي شد كه امروز همين بصورت ابزاري براي تمسخر اينگونه مجالس درآمده و بسيار پيش مي آيد كه با شنيدن نوحه اي جديد لبخندي بر لبانتان مي نشيند. نوحه هايي كه گويي هر چيزي دارند به جز حزن و اندوهي كه قرار است به فرد منتقل شود.نوحه هايي كه در آنها نه وصف عاشورا كه وصف خويشتن مي شود و خواننده سگ و الاغ اهل بيت مي شود. نوحه هايي كه از هر واژه بي ربط و هر تحريف و دروغي براي رساندن پیام استفاده مي شود. اگر در سبك سنتي موسيقي وامدار نوحه ها و نواهاي مذهبي بود، اما در سبك جديد اين نوحه ها هستند كه بر اساس ملودي ترانه ها تنظيم مي شوند. انگار اين مراسمات مشابه كنسرتهاي گروههايي نظير مدرن تاكينگ يا اسكوتر مي شوند (دوستي به طنز مي گفت از يكي پرسيدند به چه خواننده اي علاقه داري و او در جواب گفت سيد ذاكر و اسكوتر).اما آيا اين راهي بود كه بايد مي رفتيم و آيا به هدفي كه مي خواستيم رسيديم؟ به گمانم دغدغه اين موضوع امري ارزشمند بود، اما ما نه به راه كه به بيراهه رفتيم. هدفي والا و ارزشمند بود، اما تيري كه رها شد فرسنگها دور از هدفي بود كه براي خود فرض كرده بوديم.

 

کتاب برایم لذت بخش ترین و عجیب ترین پدیده هستی است . بعد از مطالعه هر کتاب تا مدتی با خاطرات و حال و هوای آن زندگی می کنم .دوم راهنمایی را که تمام کرده بودم روزهای گرم و کش دار تابستان کلافه ام کرده بود که از داخل کتابهای یکی از آشنایان کتاب « علل گرایش به مادیگری» مطهری را برداشتم و شروع کردم به خواندن .با اینکه معنی بعضی از کلمه هایش را نمی فهمیدم ولی کنجکاو شدم که کل کتاب را بخوانم . دیالکتیک از کلمه هایی بود که معنی اش را نمی دانستم حتی بعدا فهمیدم که غلط تلفظش می کردم . غیر این هیوم هم خیلی ذهنم را به خودش مشغول کرده بود و هنوز که هنوز است از سیطره هیوم بیرون نیامده ام . خلاصه این کتاب آغاز پرتاب من به فلسفه و شروع سرگشتگی هایم بود . از این سال به بعد کتاب های مطهری اصلی ترین خوارک های ذهنی من بود تا اینکه در سالهای دبیرستان کناب های شریعتی و سروش به آنها اضافه شد و سالهای دانشگاه زمان عبور من از هر سه بود . دوست دارم به چند مورد از کتابهایی که خاطرات خوبی با آنها دارم اشاره کنم .

دنیای سوفی ، یوستین گاردر : بعد از پرتاب شدن به دنیای فلسفه دنیای سوفی یکی از کتاب هایی است که خواندنش برایم لذت بخش و خاطره انگیز بود . گاردر در این کتاب تاریخ فلسفه و نظریات فیلسوفان را در قالبی داستانی برای نوجوانان نوشته . طی نامه ای که به دست دختر بچه داستان می رسد ، تاریخ فلسفه ، مثال ها به زبانی ساده شرح داده می شود . نکته جالب اینجاست که وقتی به بخش هیوم رسیدم سرم گیج رفت .

کویریات شریعتی : هروقت که از همه چیز خسته می شوم به مجموعه کویریات شریعتی ( کویر ، هبوط و گفت و گوهای تنهایی ) پناه می برم . شاید دلیل اصلی این باشد که شریعتی این نوشته ها را در زمان دلتنگی هایش نوشته و شخصی ترین نوشته های او است . به همین خاطر این قدر دوست داشتنی و دل نشین است .

بوف کور ، صادق هدایت : در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خود و می تراشد و وقتی من اولین بار بوف کور را خواندم مثل خوره به جان افتاد و مکانیزم ارتباط لکاته با زن اثیری و مرد خنضر پنزی عجیب درگیرم کرده بود تا اینکه داستان یک روح سیروس شمیسا را که شرح بوف کور است را خواندم .

برادران کارامازف، داستایوفسکی : تابستان یکی از سالهای دانشگاه را صرف خواندن این رمان دو جلدی کردم . رابطه سه برادر ( ایوان ، دمیتری و آلکسی ) و پدرشان  روایت به محاق رفتن وجدان اخلاقی است که زندگی را سراسر اندوه و رنج می کند و به نظرم بسیار نزدیک به فضای کنونی جامعه ماست .

بیگانه ، آلبر کامو : هیچ وقت فضای سنگین و سرد رمان بیگانه و مرسو از ذهنم خارج نخواهد شد . مرسو آنقدر خنثی و سرد است که شب بعد از مرگ مادرش را با دوست دخترش بگذراند و یا در یک ظهر تابستان مغز فردی را بی دلیل نشانه بگیرد .