چند روز پیش به طور اتفاقی چشمم به دفتر خاطرات سال 88 و خاطره ای جالب افتاد که در این پست برای شما هم آن را به صورت طنز  و خلاصه تعریف می کنم .

چند ماهی می شد که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم . یکی از هم دانشگاهیان شهرستانی من که بسیار به بنده لطف داشت و پسر مهربان و خوش قلبی بود از ترم های اول دانشگاه اصرار فراوانی داشت که به شهر آنها بروم و لی متاسفانه هیچ وقت فرصت نمی کردم تا اینکه یک روز آنقدر با من تماس گرفت و کلی من را قسم داد ؛ که مجبور شدم به آنجا بروم .( از آوردن نام شهرستان و نام افراد در این نوشته معذورم ) .

بالاخره بعد از اینکه وارد شهر دوست عزیزم شدم کلی گشتم تا محله و منزل آنها را پیدا کردم . وقتی زنگ خانه را زدم ( از این زنگ های قدیمی که صدای بلبل می دهد ) . دیدم یک مرد که چادر به سر کرده بود درب خانه را برایم باز کرد . خیلی ترسیدم . بعد از شنیدن صدایش فهمیدم که او او خواهر دوست عزیزم می باشد که به خاطر سنت خانوادگی از ابتدای طفولیت تا کنون دست به ابرو و موهای صورتش نزده بود . دوست عزیزم هنوز به خانه نیامده بود و در خانه پدر و مادر و خواهر ها و برادرهایش بودند ( خانواده پر جمعیتی بودند ) . بعد از اینکه به داخل خانه وارد شدم و بر پشتی که مخصوص مهمان بود تکیه دادم ، کل خانواده دور من حلقه زدند. انگار مدت زیادی می شد که فرد غریبه ای ندیده اند و برایشان تازگی داشت و همینطور زل زده بودند به من . من هم به آنها لبخندهای ژکوندی می زدم .

بعد از چند لحظه پذیرایی شروع شد و جلوی من یک ظرف بزرگ هندوانه گذاشتند که بچه های خانواده امان ندادند و به من چیزی نرسید . ولی تا دلتان بخواهد چایی و شربت به خوردم دادند که آنقدر فشار وارد شده بود که سراغ wc  رو گرفتم که یکی از برادرهای دوست عزیزم حضوری آنجا را نشانم داد . کم مانده بود که به همراه من به داخل بیاید . wc واقع در حیاط خانه بود که از کل خانه بزرگ تر بود( فلسفه طراحی و مساحت وسیع آن را نفهمیدم ) . وقتی نشستم تمام پشه ها و مگس ها به احترامم بلند شدند .

خروج من از wc مصادف بود با ورود دوست عزیزم که با دیدن من کلی خوشحال شد و مادر خانواده با دیدن این صحنه رمانتیک کمی اشک ریخت و با گوشه چادرش پاک می کرد ( کلا خانواده احساساتی بودند) . بعد از سلام و احوالپرسی ، دوست عزیزم از من خواست که به بیرون رفته و کمی قدم بزنیم و بگردیم .

اولین جایی که رفتیم رودخانه آن شهر بود که در نزدیکی خانه آنها بود که اطراف این رودخانه بسیار زیبا و دل انگیز مملو بود از زباله ها و نخاله های باقی مانده از عصر حجر تا عصر قمر ( با قمر خانم اشتباه نشود ، فقط من باب قافیه عرض شد! ) .

جانوران بسیاری در این رودخانه زندگی می کردند . این جانوران سالهاست که با خیال راحت و به دور از هر گونه مزاحمتی از سوی مسئولان زحمت کش ! در رودخانه و اطراف آن زیسته ( به این می گن هم زیستی مسالمت آمیز ) و خوشبختانه با خیال راحت و بدون هیچ مزاحمتی بکوب مشغول زاد و ولد هستند !

این رود که به رود کارون گفته زکی ! ( یعنی برو تا باد بیاد ) زیر پل آن پناه گاه امنی است برای دهها و صدها معتاد!  . معتادان ساکن پل رودخانه ضمن استراحت در آن فضای آرام و انجام مراسم چرتیدن ، فوتیدن و تزریقیدن و سایر مواردی که به ایدن منجر می شود ، اقدام به ایجاد تعدادی غرفه عرضه مستقیم کالا ( مواد) نیز کرده اند . به گونه ای که تمام شکاف های پل و سوراخ سمبه های آن پر است از سرنگ های دست اول و دست دوم و ایضا مواد مخدر از هر نوع اش ! در کنار این رود معتادان گرامی را دیدم که به صورت ایستاده ، نیم خیز ، خوابیده ( درازکش) ، در حال رکوع ، سجود ، دولا ، ضربدری ( یعنی پاها را به صورت ضربدری قرار دادن ) که این کار بسیار مشکل است و احتیاج به سال ها تمرین در رشته یوگا و ... دارد ! . خلاصه ساعت ها در حال خواب و چرت هستند .

کلا قید گشت و گذار در این شهر را زدم و از دوست عزیزم خواستم تا به خانه برگردیم . در راه برگشت با محله زندگی آنها بیشتر آشنا شدم . این محله یکی از محلاتی است که از نظر امنیت شهره خاص و عام می باشد . ساکنان این محله شب ها خودروهای گران قیمت و موتور سیکلت های خود را همراه با سوئیچ و در پاره ای اوقات در حال روشن ! در کوچه و مقابل منازل خود رها می کنند . و صبح نه تنها خودروها را به سرقت نبرده اند و یا موتور آن را پیاده نکرده اند ، بلکه کسی نگاه چپ به قالپاق آن نیز نینداخته است . در و پنجره های اتاق ها از سر شب تا صبح باز است . اهالی و غریبه ها طی شبانه روز در حالی که دمپایی عربی پوشیده اند در کوچه های این محله به راحتی در حال رفت و آمد هستند ! این عزیزان مشاهده شده است که ساعت مچی نیز به صورت علنی و فاش در دست دارند .

در این محله مواد مخدر که هیچ ، حتی قلیان میوه ای هم به سختی پیدا می شود که زبانم لال در اختیار کودکان و یا بعضا اطفال قرار بگیرد . از نزاع های دسته جمعی منجر به مرگ که نه ، ( منجر به آمدن خون از دماغ کسی ) و این گونه حرکات جلف و بچه گانه خبری نیست که نیست  .

بچه های این محله تا حالا نام ناخن گیر هم نشنیده اند چه برسد به زبانم لال شمشیر و قمه ! تخم مشروبات الکلی از بیخ قطع شده و سالهاست که دوغ کاله و آویشن جایگزین آن شده است !

دخترها و پسرهای این شهر تا پاسی از شب در کوچه ها با آسودگی و طیب خاطر مشغول بازی یه قل دو قل هستند و نیز هیچ دختری به خود اجازه نخواهد داد که پشت سر پسری راه بیفتد و اقدام به متلک پرانی نماید. در این شهر همه با هم محرم هستند .

شب فرا رسید و هنگام خوابیدن . قبل از آن با خودم فکر می کردم که قرار است کجا بخوابم . آخه آنها اتاق خواب نداشتند . فقط یک سالن بزرگ بود که انتهای آن یک آشپزخانه بود . مادر خانواده و یکی از خواهران دوست عزیزم شروع به پهن کردن رختخواب به صورت ردیفی کردند . قرار بر این بود که همه به اتفاق در یکجا بخوابیم ( وای خدای من ) اصلا فکرش را نمی کردم . رختخواب من مابین رختخواب پدر خانواده و دوست عزیزم انداخته شد .

چشمتان روز بد نبیند  با خاموش شدن چراغ ها جهنمی به پا شد . آنقدر خانواده خوش خوابی بودند که به محض خاموش شدن چراغ ها صدای خور و پف ها بلند شد که گویی ارکست سنفونیک راه افتاده است ( من هم به صدای خور و پف حساس...) . پدر خانواده که هنگام خوردن شام حسابی سیر و پیاز خورده بود مدام بر روی صورت من باد گلو رها می کرد .

تا حالا نمی دانستم که دوست عزیزم آنقدر خوش خواب است که در هنگام خواب از حرکات رزمی استفاده می کند . آنقدر تا صبح به من لگد زد ( مخصوصا به قسمت حساس) که نفسم بند رفته بود .

فکر می کنم دمای هوا حدود 40 درجه بود و در خانه آنها خبری از کولر یا پنکه نبود و من شرشر عرق می ریختم . کلی عطش داشتم که به خاطر اینکه برای خوردن آب می بایست از صف طویلی عبور کنم قید خوردن آب را زدم . از همه بدتر در خانه مملو بود از حشرات مختلف که مهم ترین آنها پشه بود که تا صبح پدرم را جلوی چشمانم آوردند .

در خانه بوی عجیبی بلند شده بود که فکر می کنم تلفیقی بود از شام شب ، بوی سیر و پیاز دهان که پدر خانواده زحمت آن را می کشیدند ، بویی که اعضای خانواده با صدا و بی صدا و به طور مشترک و انفرادی تولید می کردند به انضمام بوی ادرار ( چون دختر کوچک خانواده شب ادراری داشت ) .

فقط دعا می کردم که صبح شود و من از آنجا فرار کنم . دقایق به کندی می گذشت . خلاصه فردا صبح زود با وجود اصرار فراوان خانواده که علی آقا تو رو خدا بمونید تا ظهر نهار را ببریم بیرون، کنار رودخانه بخوریم . این را که گفتند اشک از چشمانم جاری شد . با هر بدبختی بود خانه را ترک کردم و به شهر خودمان برگشتم.