اگر به دقت به خودمان نگاه کنیم می بینیم که بازیگر یک سناریو هستیم ؛ بازیگر یک نقش تکراری ... می ترسیم از اینکه آن نقش را بازی نکنیم و نقشی جدید ایفا کنیم ... همین ترس باعث شده که دقیقا نقش پدر و مادرها را در صحنه زندگی بازی کنیم و کلی هم به خودمان افتخار کنیم .

مثلا همین آقا پسرها ... به مدرسه می روند ، بعد از گذراندن مراحل تحصیل کچل می کنند و به خدمت اجباری می روند ( البته بعضی ها خوش بحالشان می شود و به نوعی معاف می شوند ) . دانشگاه هم که دیگر امروزه همه به راحتی می روند و تا مدتی نقش دانشجو را بازی می کنند . بعد هم به خواستگاری یک دختر خانم می روند که بتواند نقش مادرش را بدون کم و کاست ایفا کند و به یک ضرب المثل قدیمی که می گوید مادر را ببین دختر را بگیر جامه عمل بپوشاند . در ضمن آفتاب و مهتاب هم ندیده باشد ( دقیقا مثل ما پسر ها ! )

بعد از مدتی زندگی با همسر محترم و وقتی آن ولع و شور ابتدای زندگی از بین رفت و زندگی یکنواخت شروع شد ، فرزندانی را ( یا فرزندی را ) به این صحنه نمایش دعوت می کنیم که به دقت نقش پدر و مادرش را حفظ کند که در آینده بتواند آنها را دقیقا اجرا کند که اگر اجرا نکرد می شود اولاد نا خلف !!!

سپس نوبت به سکانس آخر زندگی می رسد که کارگردان برای هر بازیگر تاریخ  مشخصی تعیین کرده است . بعد از آن هم دیگر معلوم نیست ... مثل برخی فیلم های سینمایی به بیننده واگذار شده و او می بایست بعدش را حدس بزند .

کارگردان دوست داشتنی که قبل از آن به ما وسیله ای داده به نام عقل ( البته به بعضی ها به اشتباه جلبک داده شده ) این اختیار را داده که نقش دلخواهی انتخاب کنیم و از بازی خود لذت ببریم . اما باز هم می ترسیم ؛ می ترسیم از اینکه کسی زیرآبمان را بزند و نقشمان را بگیرد ، می ترسیم اصلا به ما بازی نرسد ... پس چه بهتر که همان نقش تکراری خودمان را بازی کنیم .

همین است که دیگر کمتر کسی را می بینیم که برای خودش سبکی داشته باشد . امروزه همه مثل هم لباس می پوشند ، مثل هم حرف می زنند و فکر می کنند ، مثل هم زندگی می کنند و مثل هم...

جالب است که می نالیم و اعتراض هم می کنیم به این اوضاع و احوال . همین است که سالهاست داریم درجا می زنیم و هنوز اندر خم یک کوچه ایم . وقتی زندگی انسانهای بزرگ و موفق را مرور می کنیم می بینیم که انسانهایی متفاوت و خوش فکر بودند که به چیزهایی فراتر از این زندگی تکراری و یکنواخت فکر می کردند و با وجود انتقادهای فراوان به همه ثابت کردند که می شود مثل همه نبود ، می شود مثل خودمان باشیم و از زندگی لذت ببریم نه اینکه زندگی از ما لذت ببرد.

پس بیاییم طرحی نو دراندازیم