عشق زورکی

  بعضی ها آنقدر خود خواه هستند که فکر می کنند از هر چیزی خوششان بیاید باید مال آنها باشد ... حتی در دوست داشتن و عاشق شدن هم همینطور هستند و کاری ندارند به اینکه طرف مقابل چه احساس و دیدگاهی نسبت به او دارد . در رویای خودش هزاران فکر و خیال از او می سازد . چرا ؟ به خاطر اینکه فکر می کند صحبت های معمولی و خالی از هر گونه معنی خاص یعنی نشانه و اماره ای بر تعلق و علاقه و در نهایت وابستگی و عشقی یکطرفه ... هنوز هم می گویم که با تو در یک کادر نمی توان ایستاد و عکس گرفت . روزهایی که تو عاشق بودی ، آنچه برای تو شور و هیجان بود برای من باعث فرسایش روح بود و چقدر سخت است بودن در کنار کسی که عاشق است و تو می دانی عشقش بی حاصل ... که اگر نهی اش کنی می گوید : نگذاشتید و مانع شدید...

نوعی شجاعت

  دیشب ، خیلی اتفاقی در جمعی ، راجع به یکی از دوستان ( هم دانشگاهی دوره لیسانس ) صحبت شد که امسال سرایدار مدرسه شده است . آه از نهاد همه بلند شد که بنده خدا ، آخ ، و... دوست من شاگرد اول دانشگاه در رشته مدیریت بود ( دوره لیسانس) که پسری بسیار معقول و فکور و مهربان است و بلافاصله بعد از اتمام درس ازدواج کرد .از لحاظ مالی متاسفانه در جایگاه خوبی نبود و بعد از فوت پدرش هزینه های تامین معاش مادر و خواهرش هم به دوش او افتاد . واکنش دلسوزانه بقیه نسبت به این مسئله برایم بسیار عجیب بود . همه ما از وضعیت اشتغال در ایران خبر داریم . وضعیت کار بسیار بد و از طرفی نیازهای مادی زندگی همچنان به قوت خود باقی است .( خدا قوت به مسئولان و برنامه ریزان کشور ) . به نظر من کسی که موقعیت اجتماعی اش را نادیده می گیرد و به خاطر حفظ زندگی به سرایداری تن می دهد به شدت قابل ستایش و احترام است . به نظرم اقدام دوستم به شدت شجاعانه و جسورانه است . من به شخصه تن به کاری نخواهم داد که آن را دون شان خود بدانم .

بعضی ها ...

مگر می شود با کسی دوستی کرد اما هیچ یک از عقایدش را قبول نداشت ؟ تعدادی از دوستان من این گونه اند ... دوستشان دارم اما عقایدشان را قبول ندارم . دلم می خواهد دستم را توی مغزشان فرو کنم و مانند دندان پزشکی که پوسیدگی ها را می تراشد ، پوسیدگی های مغزشان را بتراشم تا سالم فکر کنند و نظر دهند . اما نمی شود چون برای بسیاری از آدمها مغزی طراحی نشده است ... پس چیزی برای تراش دادن و شکل بخشیدن وجود ندارد .

وقتی می خواهم کاری را انجام دهم و نمی شود ، حال و احوالم شبیه کسی می شود که مثلث ها و دایره هایش را روانه ماشین لباس شویی می کند اما مشتی مربع و مستطیل از ماشین تحویل می گیرد .

جوابیه ای برای یک دوست ...

همیشه وقتی از یک چیز فرار می کنم با بدترین شکل ممکن با آن روبرو می شوم ...

بدتر از آنی که با تصورش پا به فرار گذاشته بودم ...

فرار می کنم... از چیزی به نام دلبستن فرار می کنم ... از خودش ... تک تک واژه هایش ، بویش و حتی مزه اش . فرار می کنم و خودم را گم می کنم در کوچه پس کوچه هایی که قرار است فراموشی بیاورند ...

فرار کردن کار آدمهای بزدل است ... آدمهای ترسویی که به پاهایشان ایمان ندارند ... که می ترسند کم بیاورند زیر باری بیشتر از جسمشان ... پس فرار می کنند و دلشان به تیز پایی شان خوش است و نمی دانند پاهایشان دیگر قبولشان ندارند و شاید ثانیه ای دیگر کله شان کنند ...

بله ، مثل یک آدم بزدل که به پاهایم ایمان ندارم فرار می کنم ... سالهاست ... و این فرار جزیی از تار و پودم شده است ... جوابت را گرفتی ؟؟

 

می نویسم...

روزی که اولین نوشته ام را در دفتری نوشتم ؛ آن دفتر هیچ شباهتی به دفتر خاطرات دوران  نوجوانی ام نداشت ؛ دفتری که در آن خبری از قفل و بست و بند نبود و هفت سوراخ و سمبه پنهانش نمی کردم .

نوشتن برای من ، به پر کردن صفحات دفتر خاطرات دوستانم خلاصه نمی شد . نوشتن ، با انشاهای نانوشته ی همیشه در خانه جامانده ای که تعدادشان از دستم در بود در من شکل گرفت . از همان روزهایی که دفتر سفید انشایم را در مقابل نگاه پر از سئوال معلمم می گرفتم و از حفظ ، انشای ننوشته ام را بدون کوچکترین مکثی در کلاس می خواندم .

نوشتن با قد کشیدن هایم در من قد کشید تا اینکه تصمیم گرفتم عیان نوشتن را آغاز کنم . قضاوت شوم تا بیشتر یاد بگیرم .

از زندگی ام شروع کردم ... همه می دانند که سخت است حرف زدن درباره خود ... آن هم صریح و صادق . خود واقعی آدم که به هزار و یک دلیل آویزان می شویم تا از برداشتن نقاب بگریزیم ! همگی از ریختن بدون ترس افکارمان به روی دایره گریزانیم . اما من ، تمرین بی محابا نوشتن کردم . حتی اگر این بی پروایی به بهای آزردن دیگران برایم تمام می شد . هرگز داستان سرایی نکردم . آینه ای شدم از تمامی آنچه بر من گذشت و می گذرد .

این جا نوشتن به منزله قرار گرفتن در معرض قضاوت دیگران است . دیگران یعنی همان خوانندگانی که ما بعد از مدتی به آنها عادت می کنیم و وقتی می خواهیم بنویسیم یا تایپ کنیم ( حتی برای دل خودمان ) حضورشان و سایه آنها را بالای سر خود حس می کنیم . من نمی دانم این حضور بد است یا خوب ؛ ولی به وضوح می بینم که نوشتن کمی برایم سخت تر شده است و این کمی ترساننده است ! هرچند که آدمی می نویسد که خوانده شود ، می گوید که شنیده شود ، شکلک در می آورد که دیده شود ...

اما گاهی در خلوت به خودم نهیب می زنم : که چی ؟ سرت را فرو کرده ای در کوچه پس کوچه های روح و خاطراتت که چه اتفاقی بیفتد ؟ برای دیگران بگویی که چه شود ؟ مگر تو کی هستی ؟ چه نفعی دارد دانستن زندگی واقعی ات برای دیگران ؟ اما من برای خودم می نویسم ... می نویسم تا روزهای مستانه و خسمانه زندگی ام را از یاد نبرم .

زندگی سراشیبی تندی است ! چقدر تند و شتاب زده از زیر پایم می گذرد بدون آنکه خبرم کند ... نوشته هایم یک سال دیگر بزرگتر شدند ... نوشته هایی که با من نرمی ، تیزی ، شادی و غمهای زندگی را مرور می کنند .  

ببخشید آقا ، می تونم به خانمتون نگاه کنم ؟!

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد. مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟ جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد. خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم. مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد.


محراب

در آرزوی خانه دار شدن

یکی از دوستان بنده که حدودا دو سالی می شود به جمع متاهل ها پیوسته از چند سال پیش به امید اینکه بعد از ازدواج در خانه خود زندگی کند در تعاونی مسکن محل کارش ثبت نام کرد .

اما اکنون در محل و مکانی که قرار است واحدهای مسکونی ساخته شود هیچ خبری نیست . این مکان تاریخی و باستانی که پس از سالیان دراز و برگزاری یکصد و هفتاد و سومین جلسه و انعقاد قرارداد با 500 پیمانکار از سراسر جهان و فسخ فوری آن ! هنوز که هنوز است همچون کف دست صاف می باشد .( که البته این صاف بودن مربوط به اصلاح طلب بودن مدیر عامل محترم تعاونی مسکن می شود که به مسائل دیگری از جمله کم کاری ارتباطی ندارد و ما شدیدا تکذیب می کنیم ! )

مدیر عامل محترم یاد شده اخیرا طی سخنانی اظهار امیدواری کرده است که اگر چنانچه اعضا به موقع اقدام به واریز بدهی خود نمایند ! فرزندشان ، اگر نشد ، نوه ها و اگر باز هم نشد نبیره و نتیجه آنان به زودی می توانند از منازل در دست احداث استفاده کنند.

البته طی آخرین گزارش های رسیده روز گذشته تعداد یک عدد بلوک و دو عدد آجر و چند کیلو میل گرد در زمین مذکور مشاهده شده است که مدیر عامل محترم تعاونی مسکن در این زمینه اظهار بی اطلاعی کرد !

کارشناسان پیشنهاد داده اند این زمین محل مناسبی است برای برگزاری مسابقات شتر سواری و به همین جهت تعدادی از اعضای تعاونی مسکن از مدیر عامل بسیار محترم تقاضا کرده اند در صورتی که این مهم تحقق پیدا کند ، ضمن جذب توریست از کشورهایی نظیر سومالی ، افغانستان و ... از محل فروش بلیت آن مبلغی را به عنوان التیام بر زخم های ایشان در نظر گرفته شود . و باز آخرین گزارش ها حاکیست چاله ای به عمق چند متر در زمین یاد شده پیدا شده که متاسفانه مسابقه شتر سواری فعلا منتفی است ؛ اما تمامی اعضاء به اضافه مدیر عامل محترم می توانند در چاله مذکور و اطراف آن مدتی را به قایم باشک بازی خوش بگذرانند .