می نویسم...
روزی که اولین نوشته ام را در دفتری نوشتم ؛ آن دفتر هیچ شباهتی به دفتر خاطرات دوران نوجوانی ام نداشت ؛ دفتری که در آن خبری از قفل و بست و بند نبود و هفت سوراخ و سمبه پنهانش نمی کردم .
نوشتن برای من ، به پر کردن صفحات دفتر خاطرات دوستانم خلاصه نمی شد . نوشتن ، با انشاهای نانوشته ی همیشه در خانه جامانده ای که تعدادشان از دستم در بود در من شکل گرفت . از همان روزهایی که دفتر سفید انشایم را در مقابل نگاه پر از سئوال معلمم می گرفتم و از حفظ ، انشای ننوشته ام را بدون کوچکترین مکثی در کلاس می خواندم .
نوشتن با قد کشیدن هایم در من قد کشید تا اینکه تصمیم گرفتم عیان نوشتن را آغاز کنم . قضاوت شوم تا بیشتر یاد بگیرم .
از زندگی ام شروع کردم ... همه می دانند که سخت است حرف زدن درباره خود ... آن هم صریح و صادق . خود واقعی آدم که به هزار و یک دلیل آویزان می شویم تا از برداشتن نقاب بگریزیم ! همگی از ریختن بدون ترس افکارمان به روی دایره گریزانیم . اما من ، تمرین بی محابا نوشتن کردم . حتی اگر این بی پروایی به بهای آزردن دیگران برایم تمام می شد . هرگز داستان سرایی نکردم . آینه ای شدم از تمامی آنچه بر من گذشت و می گذرد .
این جا نوشتن به منزله قرار گرفتن در معرض قضاوت دیگران است . دیگران یعنی همان خوانندگانی که ما بعد از مدتی به آنها عادت می کنیم و وقتی می خواهیم بنویسیم یا تایپ کنیم ( حتی برای دل خودمان ) حضورشان و سایه آنها را بالای سر خود حس می کنیم . من نمی دانم این حضور بد است یا خوب ؛ ولی به وضوح می بینم که نوشتن کمی برایم سخت تر شده است و این کمی ترساننده است ! هرچند که آدمی می نویسد که خوانده شود ، می گوید که شنیده شود ، شکلک در می آورد که دیده شود ...
اما گاهی در خلوت به خودم نهیب می زنم : که چی ؟ سرت را فرو کرده ای در کوچه پس کوچه های روح و خاطراتت که چه اتفاقی بیفتد ؟ برای دیگران بگویی که چه شود ؟ مگر تو کی هستی ؟ چه نفعی دارد دانستن زندگی واقعی ات برای دیگران ؟ اما من برای خودم می نویسم ... می نویسم تا روزهای مستانه و خسمانه زندگی ام را از یاد نبرم .
زندگی سراشیبی تندی است ! چقدر تند و شتاب زده از زیر پایم می گذرد بدون آنکه خبرم کند ... نوشته هایم یک سال دیگر بزرگتر شدند ... نوشته هایی که با من نرمی ، تیزی ، شادی و غمهای زندگی را مرور می کنند .
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.