بوی کتاب
چند شب گذشته با یکی از دوستانم ( امیر ) جهت بحث و گفتگو پیرامون مسئله ای تصمیم گرفتیم اندکی خیابان گردی کنیم ( با ماشین و حدودا ساعت 12 ) . نزدیک پارک شهر با صحنه ای جالب روبرو شدیم . صحنه ای که باعث شد رشته کلام را کاملا رها کنم .
انبوهی کتاب که با چینشی نامنظم و بدون رعایت عنوان بر روی پیاده رو ریخته شده بود . ماشین را پارک کردیم و برای اینکه از قافله عقب نمانم خودم را به کتاب ها رساندم . در پست های قبلی از علاقه شدیدم به کتاب برایتان نوشته ام .
فرقی نمی کند کجا باشد ؟ از یک مغازه یا یک پیاده رو و یا وسط یک پل هوایی . به دنبال یک کتاب خاص باشم یا نه . از کنار دست فروشی های کتاب که رد می شوم دلم می خواهد بایستم و کتاب ها را تماشا کنم . شاید بتوانم در میان آنها کتاب هایی که چاپ نمی شوند یا نسخه قدیمی یک رمان را پیدا کنم و برای حس نوستالژیکیش هم که شده نسخه قدیمی کتابی را بخرم. اما متاسفانه آن شب اکثر کتاب ها درسی و تکراری بودند ؛البته موفق شدم سه کتاب خوب آن هم با قیمتی ناچیز بخرم . . امیر چون از جستجوی من در میان آن همه کتاب خسته شده بود می خواست من را از خرید کتاب منصرف کند و می گفت تا کتاب های الکترونیکی هستند و تو می توانی هر کتابی را که بخواهی بخوانی دیگر چرا به دنبال کتاب های سنتی هستی ؟
ولی من هنوز دوست دارم که کتاب را بگیرم بالا یا زیر سرم و بتوانم راحت آن را جابجا کنم . هنوز عاشق بوی کتابم و دوست دارم صفحه ها را با دست ورق بزنم ( با آب دهان تر کنم و بروم صفحه بعد) . به همین دلیل است که هنوز کتاب های سنتی را ترجیح می دهم .
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.