ممنونم ...

سلام...

بیست و پنج سال پیش در 18 تیر ماه  سال 1365 ، اگر اشتباه نکنم ساعت 10:30 شب پا در این کره خاکی گذاشتم .

تمام بچه هایی که در اون شب به دنیا اومدن دختر بودن و تنها پسری که به دنیا اومد من بودم . قرار بود اسم من آرش باشه اما با خوابی که مادرم شب قبل از تولدم دیده بود اسم زیبای علی رو بر روی من گذاشتن. خدا به من برادری نداد و شدم تنها پسر خانواده البته دوستانی دارم که از برادر به من نزدیک تر هستن . به قول موریس مترلینگ : ما در انتخاب برادر نقشی نداریم ، اما دوست برادریست که خودمان آن را انتخاب کرده ایم .

از طرفی هم من تنها ادامه دهنده نسل ایمانی هستم البته از طرف پدر بزرگ خدا بیامرزم چون عموهای عزیزم پسری ندارند .

کلا من از کسی انتظار ندارم که تاریخ تولم رو به یاد داشته باشه ؛ ولی  شنیدن یک تبریک ساده از کسی که شاید یک بار تازه اون هم نه از زبون خودت ، امروز رو به یادش بوده خیلی لذت بخشه . این پست رو به خاطر عزیزانی نوشتم که امروز به یادم بودن حتی با یک اس ام اس . ممنونم ازتون و دوستتون دارم .

تربیت شرقی و غربی

 

 یکی از مواردی که توجه را خیلی جلب می کند ، تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است . نتیجه مشاهدات هم در یک جمله خلاصه می شود : < والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند .>

1) به عنوان مثال : بچه غربی سرفه می کند . مادر یک دستمال در می آورد و به بچه می دهد . بچه شرقی شدید سرفه می کند . مادر به او می گوید : نکن ، بعد هم بچه را دعوا می کند . بچه حالا علاوه بر سرفه کردن ، زر هم می زند .

2) بچه غربی غر می زند و نمی خواهد از مغازه بیرون برود . پدر به او می گوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه می خواهد خروجی را نشانش بدهد . بچه یورتمه کنان به طرف در می رود و خوشحال است . احساس می کند کار مهمی انجام می دهد . بچه شرقی غر می زند و نمی خواهد از مغازه بیرون برود . او را به زور و کشان کشان بیرون می برند . بچه زر می زند . بچه شرقی غر می زند و نمی خواهد از مغازه بیرون برود . قربان صدقه اش می روند و وعده شکلات و بستنی می دهند . بچه رشوه را قبول می کند . همچنان غر می زند و از مغازه خارج می شود . مشغول چانه زدن بر سر تعداد بستنی است .

3) بچه غربی در مدرسه دعوا کرده است . داستان را برای مادر تعریف می کند . مادر گوش می دهد ، اما عکس العملی نشان نمی دهد . بچه شرقی در مدرسه دعوا کرده است . داستان را برای مادر تعریف می کند . مادر درحالیکه سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد ، گوش می دهد . به بچه می گوید : اون فقیره واسه همین بی تربیته . تو باهاش بازی نکن ! ( من غرق در منطق و فراست این جور مادرها شده ام )

4) بچه غربی بستنی می خورد . مادر به او بستنی می دهد تا دهانش را پاک کند . بچه شرقی بستنی می خورد و مادر دور دهانش را پاک می کند .

5) بچه شرقی زر می زند . مادر دعوایش می کند . پدر به مادر می توپد که بچه را دعوا نکن . بچه لگدی حواله پدر می کند . مادر می خندد . پدر بچه را دعوا می کند . بچه شرقی زر می زند . باز هم به او وعده رشوه می دهند .( بچه غربی کلا زیاد زر نمی زند )

6) بچه غربی زمین خورده است . بلند می شود و به بازی ادامه می دهد . بچه شرقی زمین خورده است . مادر توی سرش می زند و یا امام رضا می گوید . بچه را بلند می کند و مثل کیسه سیب زمینی می تکاند . بچه می ترسد و جیغ می کشد . مادر گونه می خراشد . هر دو مفصل هوار می کشند . بعد بچه می رود بازی می کند . مادر آینه در می آورد تا آرایشش را کنترل کند .

7) در مطب دکتر حوصله بچه غربی سر رفته است . مادر از کیفش کاغذ و مداد رنگی در می آورد . بچه مشغول می شود . در مطب دکتر حوصله بچه شرقی سر رفته است و مادر کاغذ و مداد رنگی ندارد . یک صورتحساب از کیفش در می آورد . یک خودکار ته کیفش پیدا می کند . اول کلی « ها » می کند و نوک زبانش می زند تا بنویسد . بچه دو خط می کشد . رنگ ندارد و جذبش نمی کند . از جایش بلند می شود تا دور اتاق چرخی بزند . مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشد ، لاینقطع می گوید : نرو ، نکن ، دست نزن ، بیا ، حرف نزن ، آروم باش ، ول کن ، به پدرت می گم ... اعصاب همه خرد شده است . دلت می خواهد بلند شوی و دو دستی بکوبی توی سر مادر شرقی !!!

 و این ماجراها تمام نشدنی است و شاید بهتر باشد باز هم بگوییم : والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند .

 نویسنده : دوست خوبم : س . اشکبار