باز هم این روزها ...

هربار که به آخرین نوشته ام نگاه می کنم می بینم که هرروز عمرش بیشتر می شود . این روزها پر است از حوادث ریز و درشت و البته بسیار تلخ . روزهایی که باعث می شود هرگاه دستم به این کیبورد لعنتی برود بنویسم « این روزها» و تمام . درست مثل کامپیوتری که هنگ کرده باشد . کلمات یکی یکی از جلوی چشمانم رژه می روند ؛ سرگیجه و بعد هم ... یاد مهران مدیری می افتم ؛ وقتی هاج و واج می ماند و نمی داند چه بگوید .دهانش از تعجب باز می ماند و خیره می شود به دوربین و همین طور فقط نگاه می کند . وگرنه کم نیستند اتفاقات ریز و درشتی که می شود درباره شان نوشت ... حتی چند جمله کوتاه ، به قدر توان . برای اینکه حداقل به همین چند نفری که هرازگاهی به اینجا سرک می کشند بگویم که هنوز نفس می کشم . هرچند این روزها گاهی نفس کشیدن هم برایم مثل شکستن شاخ غول است . نمی دانم این روزها باید می نوشتم یا نه ، اگر باید ، مگر توفیری هم می کند ؟ در این زمانه عسرت ، نوشتن از حقیقت ؟ نمی دانم ...

این روزها از خیلی چیزها می شه نوشت . می شه از محرم نوشت . از کربلا و عاشورای حسینی ، از تنهایی ، از مظلومیت ، از تجسم عدالت و فریاد حقیقت . از بغض شکسته . از همه اینها می شه نوشت . اما من ننوشتم . از هیچکدامشان ننوشتم . نه از حسین (ع) نوشتم نه از محرم . ننوشتم چراکه در این آبادی ، دروغ را در لباس مصلحت می پوشانند و به نام حقیقت می نمایانند . فریاد حقیقت را در گلو نیامده خفه می کنند و حقیقت طلب را به تظلم نزد ظالم . ننوشتم چراکه اعتبار و آبرو و انسانیت آدمها را به جرم نه ، به اتهام واهی به ثمن بخس می فروشند . ننوشتم چون... این روزها که می گذرد شادم ... این روزها که می گذرد شادم که می گذرد...