پریشانی، بخشی ثابت از به تو نزدیک شدن است.
به تو نزدیک میشوم پریشانی شروع میشود، از تو دور میشوم هم به نوعی پریشانی شروع میشود.
چه برزخ بی انتهایی.
من با تو، رو به روی تو نمیتوانم صحبت کنم.
من با تو در جهان صحبت میکنم.
در جهانی که میدانم تو را در خودش جا داده است.
من با هوا صحبت میکنم.
با باران.
با گنجشکان حیاط.
من با هر چیزی که در جهان باشد صحبت میکنم چون تمام اینها به نوعی با تو در ارتباطند.
تو هم هوا را تنفس میکنی.
تو هم گاهی در باران راه میروی.
تو هم گاهی گنجشکی را نگاه میکنی.
اینها راههای اتصال من به تو هستند و تحملِ برزخ را آسان‌تر میکند.
راههایی که به اندازه‌ی کل جهان، در سرتاسر دنیا پخش شده اند.
ما هیچگاه قادر نیستیم نزدیک‌تر از این باهم صحبت کنیم و من به همین راضیم.
ما به اندازه‌ی یک جهان از هم دوریم و به اندازه‌ی تمام اجزای تشکیل دهنده‌ی جهان، به هم نزدیکیم.
یک تعارضِ عمیقِ حل نشدنی.
دوست داشتن و آسیب.
و آنچه ما انتخاب کرده‌ایم، درست‌ترین تصمیمِ ممکن است.
اینکه بیشتر از دیگری خودمان را دوست بداریم.
و از دور، عشق بورزیم به بخش‌هایی تحسین برانگیز در درونِ دیگری.
و این شجاعانه ترین تصمیم زندگی‌مان بود. تصمیمی که به ما کمک کرد هشیارانه، با اندوهی جاودانه اما بیدارکننده، به سمت رابطه‌های بهتری حرکت کنیم.
به سمت رابطه‌ی بهتری ابتدا با درونمان و سپس با آدمهای دیگر.

پونه مقیمی